انحراف بهراست در حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (بلشویک)
ترجمهی فارسی سخنرانی استالین در پلنوم کمیته مرکزی و کمیسیون کنترل مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (بلشویک) در آوریل ۱۹۲۹
یادداشت مترجم:
یکی از دعاوی رایج در رابطه با عملکردهای استالین (چه از سوی ایدئولوگهای بورژوازی جهانی و چه از سوی «چپ»های ضداستالین) این است که «استالین بلشویکهای قدیمی را یکی پس از دیگری از صحنه حذف کرد و نابود ساخت». این ادعا، بهویژه با توجه به تصویههای درونی حزب و اعدام شمار نسبتاً زیادی از کسانی که در انقلاب اکتبر شرکت کرده و به اشکال مختلف نقش ایفا کرده بودند، در نگاه نخست، ادعایی درست و تکاندهنده جلوه میکند. حال آنکه در این ادعا بخشی از حقیقت ناگفته و لاپوشانی شده است و آن اینکه اساساً این «بلشویکهای قدیمی» چه میگفتند و به چه اعمالی دست میزدند؟ جالب اینجاست که استالین سخنرانی خود در آوریل ۱۹۲۹- یعنی سخنرانیای که در اینجا خواهید خواند- را با برخورد به همین موضوع؛ یعنی «بلشویکهای قدیمی» شروع میکند؛ گویی استالین پیشاپیش به ادعای بعدی کسانی که او را مسئول حذف «بلشویکهای قدیمی» میدانند، پاسخ داده است.
هدف از رجوع به این سخنرانی و بازبینی آن، در حقیقت پرداختن به سوالات فوق و پرتو افکنی به آن بخش از واقعیت است که در روایتهای رایج، یا عملاً غایب است و یا کمرنگ و مخدوششده عرضه میشود. در نتیجه با حذف و یا مخدوش ساختن این بخش از واقعیت، طبیعی است که خواندن و یا شنیدن اینکه «استالین بلشویکهای قدیمی را سر به نیست کرد»، هر انسان عاقل و باوجدانی را منزجر ساخته و به اعتراض وا میدارد. اما با رجوع مستقیم به اسناد و مباحث جاری در آن سالها و با تجزیه و تحلیل آنها به روایت دیگری از واقعیت دست مییابیم؛ روایتی که نه نیمهای از حقیقت بلکه کل حقیقت را در بر میگیرد و عیان میسازد. در پرتو این روایت؛ یعنی با دستیابی به تاریخ واقعی، اکنون میتوان از خوانش مخدوش تاریخ و از تعصبات کور در امان ماند و بهدرستی به این سوال پاسخ داد که این «بلشویکهای قدیمی» چه میگفتند و به چه اعمالی دست میزدند؟ از این رهگذر همچنین میتوان علل واقعی تصیفهها و سرکوبهای آن دوران را درک کرد. برخی از عملکردهای این «بلشویکهای قدیمی» براستی حیرتانگیز است، تا جائیکه مشابه هر کدام از این اعمال، حتی در بهترین دمکراسیهای غربی نیز- نه فقط در شرایط اضطراری و حاد بلکه در شرایط عادی هم- با مجازاتهای سنگین و چهبسا مجازات مرگ روبرو میشد: از سرپیچی از پروتکلها و دستورات حزبی گرفته تا اخلال و خرابکاری در امور حزبی و دولتی، از دسیسهچینی و توطئه گرفته تا اقدام به ترور مخالفان سیاسی خود، تا تلاش برای کودتا، تا همکاری با نیروهای اطلاعاتی غرب و دیگر اعمال خیانتکارانه چه در درون حکومت و چه در کمینترن.
موضوعی که در رابطه با عملکرد این «بلشویکهای قدیمی» باید بدان توجه کرد این است که آنها برای پیشبرد و تحقق نظرات خود، نه به شیوههای سالم و کمونیستی بلکه به شیوههای بهغایت منفور بورژوایی متوسل میشدند، به این معنا که به هر اهرم و هر عملی که بتواند مقاصدشان را برآورده سازد دست میزدند ولو به قیمت همکاری و همسوئی با دشمنان انقلاب اکتبر؛ ولو به قیمت ترور و قتل مخالفان سیاسی خود.{۱} با وصف این، بسیاری از این اعمال بارها و بارها تکرار میشد و رهبری حزب با آنها مدارا میکرد و از این «بلشویکهای قدیمی» میخواست که از اقدامات آنچنانی دست بردارند، ولی این اقدامات باز از نو تکرار و حتی تشدید میشد. بنابراین، تصفیههای درون حزب را باید حاصل یک روند طولانیمدت و فرسایشی از تخاصمات حاد و زیانبار در صفوف حزب دانست؛ روندی که سرانجام برای پایان بخشیدن به آن، رهبری حزب (و نه شخص استالین) تصفیههای وسیع در صفوف حزب و البته در ساختار اداری کشور را در پیش گرفت؛ امری که در اواخر دههی ۱۹۳۰ به اوج خود رسید.{۲}
اکنون، یعنی تقریباً یکصد سال پس از آن ایام، برای ما و برای تمام کسانی که با این موضوعات نه از نزدیک و نه در جریان عمل، بلکه از دور و بهطور نظری و انتزاعی تماس برقرار میکنیم، درک مشکلات عملی و دشواریهایی که رهبری حزب در آن دوران با آنها روبرو بود بهسختی قابل فهم و سنجش است. واقعیتی که باز، و بهنوبهی خود، ما را به اهمیت مطالعه و بازبینی اسنادی نظیر این سخنرانی، همچون گواهی زنده، رهنمون می سازد.
اما علاوه بر این موضوع، و البته در پیوند با آن، رجوع دوباره به این سخنرانی، بهطور کلی، از آنرو برای جنبش کمونیستی و تحلیل مارکسیستیلنینیستی امروز اهمیت حیاتی دارد که متن این سخنرانی یکی از روشنترین نمونههای کاربرد زندهی ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک مبارزهی طبقاتی در عمل است. و به این تعبیر، میتوان آن را یک سند نظریِ دوران گذار دانست که در آن، چند اصل بنیادی لنینیسم با وضوحی بینظیر فرمولبندی میشود.
واقعیت آن بود که خطر راستروی در حزب، خطری استراتژیک برای سوسیالیسم در اتحاد شوروی محسوب میشد. این راستروی که در این مقطع از سوی کسانی چون بوخارین، رایکوف و تامسکی ( هر سه از «بلشویکهای قدیمی» ! ) نمایندگی میشد، حول چند محور اساسی دور میزد:
۱) تقلیل خطر کولاکها– بوخارین با اعمال فشار دولتی بر کولاکها مخالفت میورزید و بر «رشد آرام در سوسیالیسم» بدون اعمال دیکتاتوری پرولتاریا تأکید میکرد. شعار بوخارین خطاب به کولاکها این بود: «ثروتمند شوید، خود را غنی کنید!» شعاری که نهتنها مغایر جهتگیری طبقاتی حزب بود، بلکه کولاک را از «عنصری خطرناک» به «موتور رشد» تبدیل میکرد- موضوعی که در ارتباط با آن لنین بارها اعلام کرده بود که کولاکها «پایهی داخلی بازگشت سرمایهداری» هستند. در دههی ۱۹۲۰ این اقشار بورژوامنش بهصورت فزایندهای بر روند تولید، بر قیمتگذاری محصولات کشاورزی، و بهویژه بر توزیع غله اثر گذاشتند. در حقیقت، همین وضعیت بود که بحران غلهی ۱۹۲۷-۱۹۲۸ را پدید آورد و تهدیدی جدی برای شهرهای صنعتی و بقای دولت کارگری بود.
۲) مخالفت با صنعتیسازی سریع– گرایش راست، روند سریع صنعتیسازی را «ماجراجویانه» میدانست و خواهان «متعادلسازی طبیعی» اقتصاد از طریق بازار بود. این رویکرد در شرایط تهدید خارجی (تشدید خصومت قدرتهای امپریالیستی) هم به تضعیف بنیهی دفاعی کشور میانجامید و هم در عمل به معنای حفظ وابستگی کشور به سرمایهداری جهانی و عدم ایجاد پایهی مادی برای ساخت سوسیالیسم میبود.
۳) دفاع از سیاستهای نپ و ادامهی بازار آزاد دهقانی– سیاستی که عملاً به معنای تقویت «انباشت اولیهی سرمایهداری» در روستا و نهایتاً زمینهساز رشد روابط سرمایهدارانه در جامعهی سوسیالیستی نوپا در اتحاد شوروی بود. همانطور که میدانیم نپ از نظر بلشویکهایی نظیر لنین یک عقبنشینیِ تاکتیکی بود، نه یک استراتژی پایدار و دائمی، حال آنکه از دید گرایش راست درست برعکس تلقی میشد. دیدگاهی که مابهازای عملی آن مساوی بود با رشد هرچه بیشتر دهقانان ثروتمند (کولاکها)، انباشت سرمایه در بخشهایی از تجارت و کشاورزی و نفوذ ارزشها و روابط سرمایهدارانه.
۴) تردید در پیروزی سوسیالیسم در یک کشور– جناح مزبور با ابراز تردید دربارهی این امکان، عملاً دیدگاه تسلیمطلبانهی منشویکی را بازتولید میکرد. همانطور که میدانیم منشویکها مخالف انقلاب سوسیالیستی بودند و معتقد بودند که نخست باید بورژوازی روسیه قدرت را بهدست بگیرد، یک دورهی طولانی سرمایهداری طی شود، طبقهی کارگر کثرت پیدا کند، «بالغ» شود، سازمان یابد، سپس شاید در آیندهی بسیار دور، انقلاب سوسیالیستی ممکن گردد. جناح راست در این مقطع بر این تأکید میکرد که بدون پیروزی سوسیالیسم در غرب، نمیتوان یک اقتصاد سوسیالیستی کامل ساخت. در نتیجه، کشور باید تا رسیدن انقلاب جهانی، سرمایهداری را تحمل کند و از درگیری طبقاتی بکاهد. درحالیکه رهبری حزب و مشخصاً استالین این دیدگاه را تسلیمطلبی و نوعی «بورژوا لیبرالیسم» در «پوشش مارکسیسم» میدانست.
یکی از مبانیِ اساسیِ خط راست اعتقاد به «رشد بیتنش» سوسیالیسم در چارچوب بازار بود. بوخارین میگفت اتحاد شوروی میتواند با «رشد آرام عناصر سوسیالیستی درون اقتصاد مختلط» بدون تشدید مبارزهی طبقاتی به سوسیالیسم برسد. او پیشنهاد میکرد روند گذار «دهها سال» طول بکشد و بازار بهعنوان تنظیمکنندهی طبیعی اقتصاد باقی بماند. اما این دیدگاه، همانطور که گفته شد، برخلاف این اصل لنینی بود که نپ را عقبنشینی موقت و نه مسیر دائمی توسعه میدانست. جالب است که همین نوع نگرش بوخارینی را بعدها در چینِ دنگ شیائو پینگ هم مشاهده میکنیم- بوخارین: «ثروتمند شوید، دهقانان! اقتصاد خود را توسعه دهید، رشد کنید!» دنگ شیائو پینگ: «ثروتمند شدن افتخارآمیز است» «بگذار اول بعضیها ثروتمد شوند».
استالین در این سخنرانی توضیح میدهد که اگر دهقانان ثروتمند (کولاکها) کنترل تولید غله را در دستان خود نگه دارند آنگاه دولت پرولتری باید به آنان باج بدهد، یعنی در واقع، شهرها به گروگانی در دست روستا تبدیل میشوند. به این ترتیب، برنامهریزی سوسیالیستی ناممکن میگردد و در نتیجه ارتش گرسنه و ضعیف خواهد شد و از طرف دیگر صنایع بدون مواد اولیه خواهند ماند. و اینها همه یعنی شکست انقلاب.
از سوی دیگر، صنعتیسازی در حکم ستون فقرات دیکتاتوری پرولتاریا بود: بدون آن، ادارهی امورات کشور میسر نمیشد و دولت شوروی از لحاظ نظامی آسیبپذیر و سوسیالیسم از لحاظ اقتصادی ناممکن میگردید. بنابراین، صنعتیسازی نه حاصل امیال خودسرانه یا نتیجهی اردهگرائی رهبری حزب، بلکه یک ضرورت تاریخی بود؛ ضرورتی که باید به آن پاسخ عملی داده میشد. و دیدیم که در میدان عمل نیز بدون یک چنین توسعهی شتابان و بیوقفهای، جنگی که چند سال بعد کشور را تقریباً به آستانهی نابودی کشاند غیرقابل مهار میبود.
در رابطه با سیاست اشتراکیسازی کشاورزی هم همینطور؛ این سیاست، آنطور که اغلب ادعا میشود، ناشی از برخورد ارادهگرایانه و یا حرصِ بیمارگونهی سلطه (libido dominandi) در استالین نبود بلکه تماماً نشأتگرفته از ضرورتی عینی و مادی بود. استالین در این سخنرانی تصریح میکند که اشتراکیسازی ابزار ضروری برای برقراری مالکیت سوسیالیستی بر وسایل تولید در روستا است؛ امری که هم امکان برنامهریزی سراسری را فراهم میسازد و هم انحصار غله را از دست کولاکها خارج خواهد کرد، و در عین حال، هم شکافهای طبقاتی در روستا را از میان بر خواهد داشت و هم نیازهای مصرف داخلی را برای توسعهی صنایع تضمین خواهد نمود.
و اما اهمیت مقولهی «سوسیالیسم در یک کشور». بسیاری از بدفهمیها در ارتباط با این مقوله، از عدم درک نقش این نظریه در کل منطق اقتصادیسیاسی دورهی استالین ناشی میشود. این اصل بر چند مبنای لنینیستی استوار بود: اولاً اینکه انقلاب جهانی ممکن است طول بکشد و به این زودیها پدیدار نگردد. دوماً اینکه عقبنشینی یا انتظار برای وقوع انقلاب کارگری در غرب مساوی بود با نابودی انقلاب در روسیه. در نتیجه، دولت کارگری باید کشوری توانمند، صنعتی و مستقل میساخت. در این چارچوب بود که هر گرایشی که امکان پیروزی سوسیالیسم در یک کشور را انکار و صنعتیسازی را «غیرممکن» یا «زودهنگام» اعلام میکرد در عمل یک گرایش تسلیمطلبانه و زیانبار قلمداد میشد.
استالین در این سخنرانی همچنین نشان میدهد که با رشد عناصر سوسیالیستی، عناصر و نیروهای سرمایهدارانه خشونتبارتر، پیچیدهتر و پنهانتر مقاومت میکنند. بعبارت دیگر، مبارزهی طبقاتی در سوسیالیسم نه تنها پایان نمییابد، بلکه تشدید میشود (واقعیتی که البته سالها قبل و نخست از سوی لنین مطرح شده بود). او در این سخنرانی یادآور میشود که هرگونه کمتوجهی به این واقعیت، راه را برای احیای سرمایهداری میگشاید- امروز، پس از تجربهی شوروی، اروپای شرقی، و چینِ دوران دنگ شیائو پینگ، این اصل اهمیتی دوچندان دارد.
با توجه به اصل فوق، باید تصریح کرد که انحرافات درون حزب انحرافات فردی نیستند؛ بلکه بازتاب مستقیم پویش نیروهای طبقاتی در درون جامعهاند. بنابراین، هر حزب یا سازمان کمونیستی که تضادهای درونی را به «خطای شخصیتها» تقلیل دهد، بهطور عینی به کوتهنظری دچار میشود. سخنان استالین در واقع ابزاری است برای تحلیل این واقعیت که هر گرایش «راسترو» یا «چپرو» حامل نمایندگی سیاسی یک طبقهی مشخص است.
سخنرانی مزبور در حقیقت بازتابی است از تمرکز قدرت پرولتری برای شکستن مقاومت طبقاتی کولاکها، بورژوازی شهری، عناصر فرصتطلب در حزب و نیروهای متأثر از منافع خردهبورژوازی. از منظر مارکسیسملنینیسم، دیکتاتوری پرولتاریا بدون این تمرکز قدرت نمیتواند سلطهی اقتصادی بورژوازی را در هم بشکند، نمیتواند برنامهریزی سوسیالیستی را عملی سازد، نمیتواند روابط تولیدی جدید را تحکیم بخشد.
بنابر همهی اینها، باید گفت که تصفیههای سیاسی در دوران استالین در واقع بخشی از مبارزهی طبقاتی جاری در جامعه بود، نه نتیجهی ارادهگرایی فردی شخص استالین یا خشونت و میل ذاتی او به سلطه. آنچه غالباً از سوی ایدئولوگهای بورژوازی نادیده گرفته میشود مقولهی «مناسبات طبقاتی» و تخاصمات عینیِ ناشی از آن در تحلیل تاریخ است. در چارچوب دستگاه فکری بورژوایی، جامعه نه بهمثابه عرصهی رویارویی تضادهای مادیِ آشتیناپذیر، بلکه همچون مجموعهای از افراد، نهادها و تصمیمات شخصی در نظر گرفته میشود. از همینرو، هنگامی که این ایدئولوژی با پدیدههایی چون «دادگاههای مسکو» در سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ یا تصفیههای حزبی برخورد میکند، آنها را نه در متن تشدید مبارزهی طبقاتی در شرایط دیکتاتوری پرولتاریا، بلکه بهعنوان پیامد «سبعیت فردی» استالین، «پارانویا»، یا بهطور کلی «ماهیت توتالیتر ایدئولوژی کمونیستی» تفسیر میکند. در این نگاه، دولت از ابزار سلطهی طبقاتی به یک دستگاه خودمختار خشونتمدار تبدیل میشود و سیاست از قلمرو مبارزهی طبقاتی به بستر بروز انحرافات اخلاقی و روانشناختی افراد بدل میگردد. چنین تحلیلی، دقیقاً به این دلیل که آرایش نیروهای طبقاتی و منطق عینی مقاومت و مقابلهی طبقات مغلوب را از معادله حذف میکند، اساساً غیرتاریخی است و ناگزیر به روایتی ناقص و انتزاعی از رویدادهای واقعی منتهی میشود.
نکتهی آخر اینکه، استالین در این سخنرانی به یک اصل کلیدی مارکسیستی بازمیگردد و آن اینکه هیچ شکل عالی از مناسبات تولیدی بدون پایهی مادی قدرتمند پایدار نمیشود (مارکس، پیشگفتار بر نقد اقتصاد سیاسی). بنابراین صنعتیسازی و تعمیق سوسیالیسم نه «اختراع استالین»، بلکه ضرورت عینی و ماتریالیستی هر انقلاب سوسیالیستی بهویژه در کشوری عقبمانده است. درک این نکته، فاصلهی عمیق مارکسیسملنینیسم را با اتوپیسم، سوسیالدموکراسی، و «کمونیسم تخیلی» آشکار میکند. از سوی دیگر، این سخنرانی به فهم این آموزهی لنینی کمک میکند که: نپ وسیلهای برای تقویت اتحاد کارگران و دهقانان بود، اما اگر تقدیس میشد (مثل بوخارین و دنگ شیائو پینگ) به ابزار بازگشت سرمایهداری تبدیل میگردید. این درس برای همهی نیروهایی که این روزها دربارهی «اقتصاد مختلط» یا «سوسیالیسم بازار» بحث میکنند، حیاتی و آموزنده است- بهویژه آنها که چین را کشوری سوسیالیستی میدانند و از توهمی تحت عنوان «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» جانبداری میکنند.
در کل، ارجاع به این سخنرانی امروز از آنرو مهم است که ابزاری است نظری برای فهم دشمنان طبقاتی سوسیالیسم در دوران گذار، برای تشخیص انحرافات در درون حزب، برای مقاومت در برابر بازگشت سرمایهداری، برای درک اصول انقلاب در کشورهای پیرامونی و نیز برای احیای درک ماتریالیستی از دیکتاتوری پرولتاریا. در خاتمه اینکه، در جهانی که ایدئولوژی بورژوایی همهچیز را به «خطاهای فردی» و «دموکراسی تجریدی» نسبت میدهد، این سخنرانی تأکیدیست بر این واقعیت که سوسیالیسم آوردگاه جنگ طبقاتی است، نه یک آرمان اخلاقی یا اداری.
الف. بهرنگ
ماه می ۲۰۲۶
{۱} امروزه بخش قابل توجهی از این اقدامات، بر پایهی اسناد و مدارک تاریخی معتبر، بهصورت مستند گردآوری و مورد بررسی انتقادی قرار گرفته و در دسترس میباشد. بررسی تفصیلی این موارد را میتوان در اثر دومنیکو لوسوردو با عنوان «استالین: تاریخ و نقد یک افسانهی سیاه» مطالعه کرد.>>>
{۲} در راتباط با ماهیت دادگاههای اواخر دههی ۱۹۳۰ و اعترافات متهمین در آنها، اغلب ادعا میشود که آن دادگاهها نمایشی بوده و اعترافات متهمین با اعمال شکنجه و بهطور اجباری از آنها اخذ گردیده است، در حالیکه ناظران بینالمللی خلاف آن را تأئید کردهاند. برای مثال، جوزف دیویس (Joseph E. Davies) سفیر وقت ایالات متحده در اتحاد شوروی که خود یک حقوقدان برجسته بود، پس از حضور در جلسات دادگاه و مشاهده روند دادرسی، در کتاب معروف خود به نام «مأموریت در مسکو» (Mission to Moscow) صراحتاً نوشت که بر اساس تجربهی قضاییاش، اتهامات ثابت شده بودند و متهمان بدون هیچ فشار ظاهری اعتراف میکردند. او تأکید داشت که دادگاهها بر اساس موازین قانونی پیش میرفتند.
دنیس پریت (Denis N. Pritt) حقوقدان و نماینده مجلس بریتانیا که او نیز به عنوان ناظر در دادگاهها حضور داشت در گزارشهای خود تأکید کرد که شواهد ارائه شده بسیار مستدل بودند و اعترافات متهمان کاملاً داوطلبانه و برآمده از بنبست منطقیای بود که در آن گرفتار شده بودند، نه ناشی از شکنجهی جسمی.>>>


