سیاست

درنگی بر فراز و فرودهای چپ در ایران (۳)

چپ ایران در گرداب سیاسی‌کاری )

همان‌طور که در بخش پیشین گفته شد، اپورتونیست‌هایی که رهبری سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (سچفخا) را در دست گرفته بودند، در چارچوب منظومه‌ی فکری جزنی می‌اندیشیدند؛ منظومه‌ای که خود بر مدار تفکرات «حزب توده» قوام یافته و استوار بود. از این‌رو، با قرار گرفتن آنان در رهبری سازمان، انحراف به راست– یعنی دیدگاه‌های حزب‌توده‌ای مبتنی بر «کار آرام سیاسی» و مماشات با قدرت حاکم- بر سازمان حاکم شد و جهت‌گیری آن را رقم زد. 

اما اگر بیماری انحراف به راست و ویروسِ سیاسی‌کاری، این سازمان را به ناکجاآباد سوق داد، چندی بعد همین بیماری به یک پندمیک مهلک بدل شد؛ به‌طوری‌که با سرنگونی رژیم شاه و فروپاشی سد استبداد آریامهری، و در شرایط شبه‌دمکراتیک (و البته موقتیِ) پس از آن، انبوهی از گروه‌ها و سازمان‌های سیاسیِ معتقد به کار آرام سیاسی، همچون قارچ از زیر خاک سر برآوردند و در فضای شورانگیز مبارزاتیِ آن ایام، با رشد بادکنکیِ خود، کران تا کران سپهر سیاسی ایران را به این بیماری آلودند.

به این ترتیب، گرایش به کار آرام سیاسی که تا قبل از قیام بهمن ۵۷ عمدتاً از سوی حزب توده و مشتقاتش- نظیر حزب کار ایران (توفان) و گروه‌های پرو چینی از جمله سازمان انقلابی حزب توده ایران که همگی نیز در خارج از کشور مستقر بودند– نمایندگی می‌شد، در شرایط متحولِ بعد از قیام، یعنی در شرایطی که سد سرکوب موقتاً کنار زده شده بود و برخلاف گذشته، هر کسی می‌توانست باد به غبغب بیندازد و پرچم کار سیاسیِ صرف را بلند کند، به یک گرایشِ عمومی در میان «چپ» بدل شد.

این مجموعه‌ی وسیع، که اکنون جریان‌های متعددی همچون «سازمان رزمندگان آزادی طبقه کارگر (رزمندگان)»، «سازمان وحدت کمونیستی»، «سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر (پیکار)»، «اتحاد مبارزان کمونیست (سهند)»، «سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)»، «حزب رنجبران ایران» و گروه‌های کوچک دیگری را در بر می‌گرفت، پرچم کار آرام سیاسی را به اهتزاز درآورد و آن را در جامعه ترویج کرد.

با انشعاب «اقلیت» و «اکثریت» در خرداد ۵۹، دو نام دیگر نیز به این کلکسیون اضافه شد. جریان اول، یعنی «اقلیت»، پس از چند سال همکاری با رفقای (اکثریتیِ) خود، بالاخره حساب‌اش را تا حدی از دومی جدا کرد. جریان دوم اما در سراشیب انحطاط و خیانت پیش رفت، تا جایی که نامش، در کنار حزب توده، به یکی از پلیدترین و منحط‌ترین جریان‌های ضدخلقی در تاریخ سیاسی کشور مبدل گشت.

لازم به یادآوری است که جریان «اقلیت» حتی تا مهرماه ۱۳۶۰ از دادن شعار سرنگونی جمهوری اسلامی خودداری می‌کرد و در عوض شعار «مرگ بر حزب جمهوری اسلامی» می‌داد. با وجود تعرض سیستماتیک و خونین رژیم به مخالفان، این جریان پس از ۳۰ خرداد ۶۰ نیز برای حکومت نامه‌ی سرگشاده می‌نوشت!

بخش بزرگی از این جریان‌های «چپ»- ناتوان از ارائه‌ی تحلیلی دقیق و روشن از ماهیت رژیمِ تازه‌بنیاد جمهوری اسلامی- طیف متلونی از تعاریف صد من یک غاز برای آن ارائه می‌داد. یکی از به حاکمیت‌رسیدنِ «بورژوازی ملی» سخن می‌گفت، دیگری از «بورژوازی لیبرال»، برخی از بخش مرفه «خرده‌بورژوازی سنتی» حرف می‌زدند، عده‌ای از «خرده‌بورژوازی سنتی عصیان‌زده» و کسانی هم از آمیخته‌ای از همه‌ی اینها.

اگر از مواضع و عملکردهای به‌غایت انحرافی و کثیف جریان‌هایی نظیر «حزب توده» و «سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)» که معرفِ حضور و مایه‌ی نفرت همگان‌اند بگذریم، ذکر مواردی چند از دیدگاه‌ها و مواضع نادرست و انحرافیِ سایر جریان‌های «چپِ» سیاسی‌کار- که در سال‌های پُرتلاطم پس از قیام، هر یک به‌نوبه‌ی خود، مبارزات کارگران و زحمتکشان میهن‌مان را به بیراهه بردند و به هرز دادند- در اینجا لازم و آموزنده است:

۱- حزب رنجبران ایران (رنجبران)

«رنجبران» از جمله جریان‌های سیاسی سخیف و مفلوکی بود که برای درک مواضع نادرست آن حتی نیازی به تحلیل نظراتش نیست و تنها نگاه به تیتر مطالب نشریه‌اش «رنجبر» کافی است و میزان سردرگمی و توهم آن نسبت به ماهیت رژیم جمهوری اسلامی را برملا می‌سازد: در شماره‌ی ۵ نشریه‌ی «رنجبر»، سال اول، دوره‌ی دوم، مورخ ۱۶ دی‌ماه ۱۳۵۸  عناوینی چون «خط امام، نه غربی نه شرقی- ایران بجز خمینی رهبر دگر ندارد…» و یا «بر وحدت روحانیون پافشاری می‌کنیم» را می‌بینیم. در شماره ۷ همین نشریه، مورخ ۲۰ دی‌ماه ۱۳۵۸ عناوینی چون «کربلا کربلا مشعل آزادگان…» یا «معرفی کاندیدای خود (ایرج کشکولی) برای انتخابات ریاست جمهوری» را مشاهده می‌کنیم. در شماره‌ی ۹ مورخ ۲۵ دی‌ماه ۱۳۵۸ «از موضع امام در مقابل امپریالیسم روسیه پشتیبانی می‌کنیم» را، و در شماره‌ی ۱۳ مورخ ۷ بهمن ۱۳۵۸ «برای رهبر انقلاب سلامت و طول‌عمر آرزو میکنیم» را مشاهده می‌کنیم که همگی، اوج هپروت فکری این جریان را نمایان می‌سازند.

۲- سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر (پیکار)

سازمان پیکار، رژیم جمهوری اسلامی را آمیخته‌ای از و اتحادی میانِ بورژوازی وابسته، بورژوازی لیبرال و خرده‌بورژوازی ارزیابی می‌کرد. در شماره‌ی ۳ نشریه‌ی «پیکار» به‌تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۸ ، در متنی تحت عنوان «خشم مقدس خلق» آن‌ها از ‘تجلی خشم مقدس خلق در دادگاه‌های انقلاب’ سخن گفتند؛ یعنی همان دادگاه‌هایی که چندی بعد در ۲ مرداد ۱۳۵۹ تقی شهرام را به جوخه‌ی اعدام سپرد!

پیکار در شماره‌ی ۱۴ نشریه‌ی خود مورخ ۸ مرداد ۱۳۵۸، در مطلبی تحت عنوان «چرا در انتخابات مجلس خبرگان شرکت می‌کنیم» با این توجیه که ‘برای افشاء مجلس خبرگان و برای آگاه کردن توده‌ها نسبت به آن باید در انتخابات مجلس خبرگان شرکت کرد’، به این مضحکه‌ی رژیم مشروعیت بخشید. جالب آنجا بود که آن‌ها در ضمیمه‌ی شماره‌ی ۱۵ همین نشریه، در وصف دروغین بودن این مجلس و اینکه ایده‌ی «مجلس خبرگان» سرابی بیش نبود و اینکه اصلاً انتخاباتی در کار نبود، قلم‌فرسائی کردند. در شماره‌ی ۳۵ نشریه‌ی پیکار آمده بود: «شورای انقلاب و آیت‌الله خمینی به عنوان دنباله‌روان بورژوازی و ارتجاع، در عین حال دارای عملکرد نسبی ضد امپریالیستی و مترقیانه بودند.» و در شماره‌ی ۴۴ همین نشریه در ارتباط با انتخابات مجلس شورای اسلامی گفته می‌شد: «مجلس را به سنگر دیگری برای افشای امپریالیزم و ارتجاع تبدیل کنیم.»

۳- اتحاد مبارزان کمونیست (سهند)

منصور حکمت، اسقف اعظم این جریان، در آبان ۵۹ در مقاله «سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقی»، با نفیِ مقوله‌ی «خلق»{۱} و جایگزینی آن با یک قرائتِ تجریدی از «طبقه»، عملاً زیرپای مبارزات دموکراتیک و توده‌ایِ آن زمان را خالی کرد. او با متهم کردنِ مدافعانِ مبارزات ملی و دمکراتیک به «انحراف پوپولیستی» و «اعتراض خرده‌بورژوایی»، یک نوع تئوریِ انفعال را در برابر سرکوبِ عینی رژیم سازمان داد. از دیدگاه او، تا زمانی که «حزب کمونیست» تشکیل نمی‌شد، هرگونه تلاش و فداکاری در مبارزه برای حق تعیین سرنوشت، غیرپرولتری و دنباله‌روی از «ناسیونالیسمِ خرده‌بورژوایی» و «سوسیالیسمِ خلقی» محسوب می‌شد.

جریان سهند که بعدها بر کومه‌له غالب شد، ضربات جدی و جبران‌ناپذیری به مبارزات خلق کُرد وارد آورد. همان‌طور که می‌دانیم، جریان مزبور- بعد از پیوستن به کومله و همراه با آن‌ها- «حزب کمونیست ایران» مورد نظر خود را تشکیل داد و در سال ۱۳۶۲ در حالی که بر خطوط فکری و سیاست‌های عملی این «حزب» احاطه داشت، با دامن زدن به جنگ غیرانقلابی بین حزب دمکرات و کومه‌له و تشدید آن، نقشی ارتجاعی و مخرب در جنبش خلق کُرد ایفا کرد. آن‌ها بعداً از همین «حزب»- یعنی همان فیلی که خودشان هوا کرده بودند- جدا شدند و در جریان این جدایی، با آتش زدن و نابودی سلاح‌ها و مهمات متعلق به کومه‌له، «تعهد کمونیستی»  خود را به نمایش گذاشتند(!!) و رفتند و فیلِ دیگری هوا کردند به نام «حزب کمونیست کارگری».

۴- سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)

جریان «راه کارگر» در آبان ۱۳۵۸- یعنی ماه‌ها پس از استقرار رژیم جمهوری اسلامی و یورش وحشیانه‌ی آن به کردستان- در مطلبی با عنوان «فاشیسم: کابوس یا واقعیت؟» برای توضیح ماهیت این رژیم از مفهوم «بلوک قدرت» استفاده کرد و سه بازیگر برای آن برشمرد: نخست «بورژوازی بزرگ وابسته» که راه کارگر معتقد بود «هنوز عنصر هژمونیک به‌حساب نمی‌آید»؛ دوم «قشر روحانیت» که راه کارگر آن را «کاست حاکم» و سرکرده‌ی این بلوک می‌دانست؛ و سوم «بورژوازی متوسط» که راه کارگر آن را «واسطه و محلل میان روحانیت و سرمایه بزرگ» ارزیابی می‌کرد. این بود تحلیل طبقاتی راه کارگر از رژیم جمهوری اسلامی!!

با به‌کارگیری مفهوم «کاست حاکم» برای روحانیت، راه کارگر در واقع رژیم را به‌مثابه قدرتی برفراز طبقات و برخوردار از نوعی استقلال سیاسی- یعنی شکلی از بناپارتیسم- تصویر می‌کرد. این سازمان، از یک‌سو پایگاه اجتماعی رژیم را خرده‌بورژوازیِ فریب‌خورده می‌دانست و از سوی دیگر، کارکرد اقتصادی آن را در خدمت سرمایه‌داری بزرگ ارزیابی می‌کرد؛ یعنی حکومتی با ریشه در یک طبقه، اما در خدمت منافع طبقه‌ای دیگر!! 

بر همین اساس، راه کارگر با القای این تصور که حکومت همچنان از پایگاه توده‌ای برخوردار است، و نیز با این ادعا که «پرولتاریای ایران هنوز ضعیف‌تر از آن است که بتواند به‌عنوان عاملی نیرومند در مبارزه‌ی طبقاتی، به حرکت تاریخی ما سمت بدهد»، هرگونه اقدام برای جنگ با رژیم را ماجراجویانه تلقی می‌کرد و به این ترتیب از مقابله‌ی عملی با آن طفره می‌رفت.

چنان‌که در همان مقاله آمده است: «از نظر ما تعطیل مطبوعات آزاد، تعدی به زندگی عرفی، نادیده‌گرفتن حقوق زنان و حتی به خاک‌وخون کشاندن خلق‌های مظلوم و ستمدیده، هرچند حکایت‌گر بسیاری چیزها هستند و عمق فاجعه را نشان می‌دهند، لیکن به‌خودی‌خود برای فاشیستی نامیدن وضعیت کنونی کافی نیستند

راه کارگر حتی در جنگ ارتجاعی شرکت کرد و درحالی‌که آن را جنگ میهنی می‌نامید، از کارگران می‌خواست که برای جبهه‌ها بیشتر تولید کنند!!

۵- اتحادیه کمونیست‌های ایران- سربداران

دفاع از خیمه‌شب‌بازی اشغال سفارت امریکا و سپس دفاع از بنی‌صدر در مقابل «حزب جمهوری اسلامی» را باید از جمله برخوردهای مشعشع اتحادیه کمونیست‌های ایران (سربداران) به حساب آورد. جریان مزبور، در شماره‌ی ۵۸ نشریه‌ی خود «حقیقت» مورخ ۲۲ بهمن ۱۳۵۸ خطاب به نیروهای انقلابی نوشت: «متحدانه بدفاع از مبارزه ضدامپریالیستی دانشجویان پیرو خط امام برخیزیم». در شماره‌ی ۹۱ «حقیقت» مورخ ۱۰ مهر ۱۳۵۹، به‌جای افشاء ماهیت ارتجاعی جنگ میان دو رژیم ضدخلقی ایران و عراق، ‘آمادگی کامل خود را برای شرکت در این جنگ’ اعلام نمود و در شماره‌های بعدی خود از «جنگ مقاومت» سخن گفت و از جزئیات عملیات‌های مختلف در جبهه‌های این جنگ ارتجاعی مطالبی شورانگیز ارائه داد- گویی که صحنه‌های حماسیِ نبرد ارتش رهایی‌بخش خلق تحت رهبری حزب کمونیست چین (PLA) را در نبرد لیائوشن در ۱۹۴۸ به تصویر می‌کشید!!

این گروه‌ها- علاوه بر نکات فوق و بسیاری دیگر از موضع‌گیری‌ها و عملکردهای غیرانقلابیِ خود- همچنین با نفیِ تئوری مبارزه‌ی مسلحانه (که در حقیقت مخرج مشترک همه‌ی آن‌هاست) در تحلیل نهایی، توده‌ها را در مقابل ارتجاع خلع سلاح کردند و به مبارزات کارگران و زحمت‌کشان و امر انقلاب در ایران آسیب زدند.

در این میان، تنها نیروی سیاسی که از همان آغاز با ارائه‌ی تحلیلی دقیق و درست از دارودسته‌ی خمینی و ماهیت طبقاتی رژیم جمهوری اسلامی، به افشاء و مقابله با آن برخاست، جریان چریکهای فدایی خلق ایران بود که در فروردین ۵۸ از سچفخا منشعب شد و در خرداد همان سال با انتشار مواضع خود رسماً اعلام موجودیت کرد. افسوس که ندای آگاه‌گرانه‌ی آنان – در هیاهوی شعارهای «ضدامپریالیستی» دروغین رژیم نوپا و نوکران رنگارنگ آن، و یاوه‌سرایی‌های سایر جریان‌های سیاسی، چه در وصف ماهیت رژیم و چه علیه تئوری مبارزه‌ی مسلحانه – در انزوا قرار گرفت و آن‌طور که باید به گوش نرسید.

رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی هر جا که توانست با حیله و فریب و هر جا که لازم بود با تعرض مستقیم علیه توده‌ها، پایه‌های حاکمیت خون‌بار خود را مستحکم کرد؛ دستاوردهای مبارزات مردم را یکی پس از دیگری از آنان ربود و جنبش دمکراتیک و ضدامپریالیستی میهن‌مان را درهم کوبید. از تعرض به حقوق و مطالبات برحق زنان، تا رفراندوم تحمیلی برای تأیید جمهوری اسلامی؛ از یورش به شوراهای دهقانی خلق ترکمن و به‌توپ‌بستن مردم ترکمن‌صحرا، تا سرکوب بی‌رحمانه‌ی مبارزات خلق عرب؛ از وعده و وعید برای مجلس مؤسسان و سپس عَلَم کردن مضحکه‌ی مجلس فرمایشی «خبرگان»، تا لشکرکشی به کردستان قهرمان و کشتار خلق مبارز کُرد؛ از برچیدن و سرکوب قهرآمیز شوراهای واقعی کارگری (خانه کارگر) و جایگزینی آن‌ها با ارگان‌های دست‌ساز حکومتی (شوراهای اسلامی کار)، تا حمله به صیادان بندر انزلی، رفراندوم قلابی برای تصویب قانون اساسی و نمایش «انتخابات» ریاست‌جمهوری؛ در همه حال توده‌ها و حقوقشان پایمال شد و هر جا به حق‌طلبی دست زدند، با درنده‌خویی سرکوب گردیدند.

در این میان، برخورد سازمان‌های «چپ» ما چه بود؟ این «چپ» از انجام وظایف انقلابی خود بازماند؛ بازماند، چرا که فاقد مشی انقلابی بود؛ و فاقد مشی انقلابی بود، چرا که در مواجهه با ضدانقلاب و قهر او، به شیوه‌ی صحیح مبارزه متوسل نشد. بخش اعظم سازمان‌های سیاسیِ «چپ»، به‌دلیل فقدان دیدی درست از شرایط مشخص مبارزه‌ی طبقاتی در جامعه ایران و عدم اتخاذ مشی انقلابی در قبال آن، هم‌چنان بر طبل سیاسی‌کاری می‌کوبیدند – حتی آنجا که جبر زمانه و واقعیات عینی، به‌طرز طنزآمیزی، آن‌ها را جبراً مسلح ساخته بود (نمونه‌ی حضور در کردستان) – و در نتیجه، از ایفای نقش تاریخی صحیح بازماندند.

در جمع‌بندی می‌توان گفت: اگر اپورتونیست‌های حزب توده و سازمان «اکثریت» به نوکری ضدانقلاب درآمدند و با آغشتن دستان خود به خون توده‌ها و فرزندان انقلابی‌شان، به‌طور مستقیم در تحکیم ضدانقلاب حاکم نقش ایفا کردند،{۲} دیگر سازمان‌های «چپِ» آن دوران نیز، با درک نادرست و برخوردهای غیرانقلابی خود در قبال رویدادها و نقطه‌عطف‌های مبارزاتی، به سهم خویش در این روند سهیم بودند. این جریان‌ها، با اتلاف فرصت‌های مبارزاتی و به هدر دادن سرمایه‌ی انسانی عظیمی که سرشار از شور و انرژی انقلابی بود و از دل سال‌ها مبارزه و یک قیام بزرگ تاریخی سر برآورده بود، عملاً به تضعیف انقلاب یاری رساندند. از این‌رو، دور از حقیقت نیست اگر گفته شود که آنان نیز- هرچند به‌طور غیرمستقیم و ناخواسته – در تحکیم ضدانقلاب در جامعه نقش ایفا کردند.

یا از منظری دیگر، اگر عدول از تئوری مبارزه‌ی مسلحانه و ابتلا به بیماری مزمنِ سیاسی‌کاری، سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را از پا انداخت و به نابودی کشاند، گسترش همین بیماری در سراسر جنبش «چپ» ایران و غلبه‌ی گرایش به راست در آن، زمینه‌های مادی مقاومت و پتانسیل‌های مبارزاتیِ موجود در جامعه را به باد فنا داد؛ از جمله انبوه تشکل‌ها و شوراهای واقعی کارگری، جنبش‌های حق‌طلبانه‌ی توده‌ای نظیر جنبش دهقانی ترکمن‌صحرا و جنبش خلق عرب، و از همه عظیم‌تر، جنبش بزرگ و دامنه‌دار خلق کُرد. این شوراها و جنبش‌های توده‌ای، در واقع نمونه‌هایی برجسته از توان و امکان مبارزه‌ی انقلابیِ توده‌ای در بطن جامعه بودند؛ ظرفیت‌هایی که در صورت اتخاذ سیاستی انقلابی در قبال آن‌ها – از جمله تلاش در جهت تسلیح شوراهای کارگری و جایگزین‌کردن مشی مسلحانه به‌جای تبلیغ و ترویج کار سیاسیِ صرف – می‌توانستند به نیرویی گسترده، پُرتوان و تعیین‌کننده بدل شوند و سدی محکم در برابر ارتجاع ایجاد کنند.

اما بخش اعظم «چپ»، با نفیِ قاطع مشی مسلحانه و جانبداری آتشین از کار سیاسیِ صرف یا به‌قول خودشان «کار سیاسی» و «توده‌ای»، از انجام چنین وظیفه‌ای شانه خالی کرد و عملاً از ایفای نقش تاریخی خود سر باز زد.

همان‌طور که می‌دانیم، رژیم پلید جمهوری اسلامی از تابستان سال ۱۳۶۰ هجوم سراسری و وحشیانه‌ای را علیه همه‌ی نیروهای سیاسی آغاز کرد و به سرکوب خشونت‌بار آنان پرداخت؛ موج وحشتناکی از سرکوب و ددمنشی که چندین سال به‌طور مستمر ادامه یافت و هزاران تن را به کام مرگ سپرد و هزاران تن را اسیر ساخت. حبس و بند و شکنجه و اعدام هزاران تن از اعضا و هواداران سازمان‌های سیاسی طیِ این سال‌ها، و سپس قتل‌عام فجیع جمع کثیری از زندانیان سیاسیِ باقی‌مانده در زندان‌ها در تابستان خونین ۱۳۶۷- که در واقع یک نسل‌کشی تمام‌عیار بود- نسلی از صمیمی‌ترین، پاکبازترین و تسلیم‌ناپذیرترین فرزندان انقلابیِ ملت ایران و صدالبته نسلی از «چپ» را از میان برداشت.{۳}

با حذف فیزیکی این نسل از عرصه‌ی اجتماع و با سلطه‌ی بلامنازع سرکوب و اختناق، جامعه‌ی ایران وارد یک دوره‌ی تلخ فترت شد؛ دورانی که کمان‌داران انقلاب، یا مدفون در گورهای دست‌جمعی و بی‌نام‌ونشان به ابدیت پیوسته بودند، و یا رودررو با مصائبی چون «محرومیت اجتماعی» و غمِ زیستن و فشارهای عصب‌سوز روحی، سر در گریبان خویش فرو بردند و بی‌آنکه سخن بگویند در دل نجوا کردند: ما شکست خوردیم.

در آن سوی مرزهای ایران؛ در آن سوی این جنگلِ تبرخورده نیز، بازماندگان و بقایای نیروهای سیاسیِ چپ با پیکرهایی مجروح و محروم از چشمه‌ی حیاتِ خویش – یعنی مردم – به تبعیدی ناخواسته و به تبعیدگاه بزرگی به وسعت جهان پا نهادند؛ تبعیدگاه محزون و فرساینده‌ای که در آن، سخن گفتن با توده‌ها و تلاش برای رهایی‌شان، اکنون دوچندان سخت و بعید می‌نمود. کار از کار و آب از سر گذشته بود؛ «چپ» از منزل‌گاه خویش کنده شده بود و صدای خُرد او در میان دیوارهای بلندِ جدایی و نعره‌های «ابلیسِ پیروزمست» برمی‌خاست و در خود فرو می‌ریخت.

از آن روزهای سیاه و خونین و از آن نسل‌کشیِ خون‌بار سال‌ها می‌گذرد و اگرچه جامعه‌ی ایران در طول تمامیِ این سال‌ها سوگوار آن نسل بوده و همچنان سوگوار و ستایشگرِ آن است، اما به‌واسطه‌ی سرکوب و اختناق بی‌وقفه و حذف صدای مستقلِ توده‌ها، تصویر واقعیِ آن نسل از چپ و تجاربِ به‌جامانده از آن، هرگز مجال بازنگری و سنجشی منصفانه در صحن اجتماع نیافت و در پیچ‌وخم ایام و در لابلای دست‌نوشته‌های تاریخ محبوس ماند؛ در نتیجه، رابطه‌ی نسل جوان چپِ کنونی با آن نسل مسدود و منقطع گردیده است. 

این انقطاع – به‌ویژه با توجه به فروپاشی اتحاد شوروی در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ و بحران ناشی از آن در چپ در عرصه‌ی بین‌المللی، و سیاست‌های ویژه‌ی رژیم جمهوری اسلامی در سودبری از این بحران طی چند دهه‌ی اخیر – شکاف عمیقی میان این دو نسل ایجاد کرده است؛ آن‌چنان عمیق که گویی امروز دو بیگانه با دو زبان ناآشنا، با یکدیگر ملاقات می‌کنند.

ادامه دارد…


منابع:

آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران: آرشیو نشریات «پیکار»، «حقیقت» و «رنجبر» دوره‌ی دوم.

درباره انشعاب اخیر، چریکهای فدایی خلق ایران، ۲۷ خرداد ۱۳۵۹.

مبارزه مسلحانه و اپورتونیست ها (جلد اول)، چریکهای فدایی خلق ایران، مرداد ۱۳۵۸.

چرا شرکت در مجلس فرمایشی «خبرگان» فریب توده ‌هاست؟، چریکهای فدایی خلق ایران، مرداد ۱۳۵۸.

تحلیلی از ﻣﺎﻫﻴﺖ ﻗﺪرت دولتی ﭘﺲ از ﻗﻴﺎم ﺑﻬﻤﻦ، چریکهای فدایی خلق ایران، ۱۵ دی ۱۳۵۸.

ﺗﻮﻃﺌﻪ ﺧﻠﻊ ﺳﻼح، چریکهای فدایی خلق ایران، بهار ۱۳۵۹.

مبارزه ضد امپرياليستی و جريان «کار»!، چریکهای فدایی خلق ایران، خرداد ۱۳۵۹.

کارنامه سه سال «کار آرام سیاسی» (مبارزه مسلحانه و اپورتونیستها- جلد دوم)، چریکهای فدایی خلق ایران، آبان ۱۳۶۱.

نگاهی به «حزب کمونیست کارگری» (برای ثبت در تاریخ)، ع. شفق، مرداد ۱۳۸۲.

سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقى ایران، منصور حکمت، ۳ آبان ۱۳۵۹.

فاشیسم: کابوس یا واقعیت؟ (قسمت ۱)، راه کارگر، آبان ۱۳۵۸.

گفتگوی پیام فدایی با رفیق فریبرز سنجری در باره روزهای منتهی به قیام بهمن ۵۷ و تکوین تشکیلات چریکهای فدایی خلق ایران (بخش ششم).

گفتگوی پیام فدایی با رفیق فریبرز سنجری در باره روزهای منتهی به قیام بهمن ۵۷ و تکوین تشکیلات چریکهای فدایی خلق ایران (بخش هَشتُم).

گفتگو با رفیق فریبرز سنجری درباره قیام و تکوین تشکیلات چریکهای فدایی خلق ایران (۳۴).




یادداشت‌ها:


{۱} واژه‌ی «خلق» که در واقع ترجمه‌ی فارسی واژه‌ی انگلیسی People که معادل آلمانی آن Volk و معادل روسی‌اش Narod می‌باشد را بزرگانی چون مارکس و انگلس و لنین در نوشته‌های خود به‌کرّات به‌کار می‌بردند. در حقیقت، واژه‌ی خلق در هر عصر از تاریخ جامعه‌ی طبقاتی، اشاره به لایه‌های تحت انقیاد و نقطه‌ی مقابلِ صاحبان قدرت یا طبقه‌ی حاکم در جامعه است. روشنفکرانِ اپورتونیستی مثل منصور حکمت- در فضای مسمومی که طیف رنگارنگ مخالفان تئوری مبارزه مسلحانه ایجاد کرده بودند- این عبارت را به قول معروف پیراهن عثمان کردند تا مثلا ثابت کنند که ادبیات سچفخا از پوپولیسم نشأت گرفته و نه از مارکسیسم. درحالی‌که در عالم واقعیت، وقتی از خلق صحبت می‌شود، منظور نه یک توده‌ی بی‌شکل، بلکه مجموعه‌ای از اقشار و طبقات معین اجتماعی است که در یک شرایط مشخص تاریخی تحت انقیاد و ستم یک نظم اجتماعیِ معین قرار دارند. برای ما و در شرایط مشخص ایران، خلق یعنی طبقه‌ی کارگر و اقشار تحت ستم خرده‌بورژوازی در شهر و در روستا.>>>

{۲} نیروهای وابسته به حزب توده و سازمان «اکثریت» نه‌تنها با مردمی و «ضدامپریالیست» خواندنِ رژیم دست‌ساز و وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی خاک در چشم توده‌ها پاشیدند و به اشکال مختلف از سیاست‌های فریب‌کارانه و ضدخلقی آن حمایت کردند، بلکه عملاً در کنار دستگاه‌های امنیتیِ رژیم قرار گرفتند؛ از همراهی با گشت‌های شناسایی در خیابان‌ها گرفته تا ایفای نقش در شناسایی فعالان نیروهای سیاسی مخالف رژیم. حتی گزارش‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد برخی از این عناصر حتی در فرایند بازجویی، به‌مثابه بازوی کمکیِ دستگاه سرکوب عمل کرده‌اند.>>>

{۳} در این کشتارها همچنین هزاران تن از اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران به قتل رسیدند.>>>

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *