حزب سوسیالیست و انقلابیگری غیرحزبی
توضیح: متن زیر مقالهای است از لنین که در اواخر سال ۱۹۰۵ نوشته شده است. اگرچه این مطلب در شرایط ویژهی روسیه نوشته شده و با شرایط مشخص جامعهی ما نعلبهبعل یکی و یکسان نیست، با وصف این، برخی از آموزههای بنیادین آن- بهویژه در نقد «انقلابیگری غیرحزبی» یا به معنای وسیع کلمه «انقلابیگری غیرتشکیلاتی»- بهطور شگفتآوری با شرایط کنونی و ذهنیت غالب در جریانهای موسوم به «چپ اجتماعی» در ایران و جهان همخوانی دارد و میتواند برای تحلیلهای امروز نیز آموزنده باشد. ترجمهی حاضر از روی نسخهی انگلیسی آن در سایت (marxist.org) صورت گرفته و توضیحات آخر متن از سوی ویراستاران سایت مزبور میباشد. متن انگلیسی در لینک زیر قابل دسترس است:
https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1905/dec/02.htm
الف. بهرنگ
ژانویه ۲۰۲۶
حزب سوسیالیست و انقلابیگری غیرحزبی
جنبش انقلابی در روسیه که به سرعت در میان بخشهای جدیدی از مردم در حال گسترش است، منجر به پیدایش شماری از سازمانهای «غیرحزبی» شده است. هر قدر که اشتیاق برای تشکیل انجمنها و تشکلها بیشتر سرکوب شده باشد، این اشتیاق، خود را با نیروی بیشتری بروز میدهد. انواع و اقسام سازمانها، که غالباً ساختاری منعطف و ماهیتی بسیار بدیع دارند، مدام در حال ظهور هستند. این سازمانها همچون نمونههای اروپایی آن، مرزبندیهای سفت و سخت ندارند. اتحادیههای صنفی ماهیتی سیاسی به خود میگیرند و مبارزهی سیاسی با مبارزهی اقتصادی (برای مثال در قالب اعتصابات) در هم میآمیزد؛ همین امر باعث ایجاد سازمانهایی موقت یا نیمهدائمی با ماهیت ترکیبی میشود.
اهمیت این پدیده چیست و موضع سوسیالدمکراتها در قبال آن باید چگونه باشد؟
پایبندی جدی به «اصل حزبی بودن»، نتیجه و پیامد مبارزهی طبقاتی بسیار پیشرفته است. به همین ترتیب، منافع یک مبارزهی طبقاتی آشکار و گسترده، ایجاب میکند که اصل حزبی بودن تقویت شود. به همین دلیل است که حزبِ پرولتاریای آگاه (حزب سوسیالدمکرات)، همواره به درستی با ایدهی «غیرحزبی بودن» مبارزه کرده و بهطور مستمر برای ایجاد یک حزب کارگری سوسیالیستِ منسجم و پایبند به اصول تلاش کرده است. هرچه توسعهی سرمایهداری بیشتر مردم را به طبقات مختلف تقسیم کند و تضادهای میان آنها را برجسته سازد، این تلاش در میان تودهها موفقیت بیشتری کسب میکند.
بسیار طبیعی است که انقلاب فعلی در روسیه، سازمانهای غیرحزبیِ بسیاری را ایجاد کرده و باز هم ایجاد کند. این یک انقلاب دموکراتیک است، یعنی از نظر محتوای اجتماعی و اقتصادی، انقلابی «بورژوایی» محسوب میشود. این انقلاب در حال سرنگونی نظام استبدادی نیمهفئودالی است تا نظام بورژوایی را از دل آن بیرون بکشد؛ بنابراین مطالبات همهی طبقات جامعهی بورژوایی را اجرا میکند و از این منظر، انقلابی متعلق به «همهی مردم» است. البته این به معنای غیرطبقاتی بودنِ انقلاب ما نیست؛ قطعاً اینطور نیست. اما هدف این انقلاب، طبقات و گروههایی هستند که از نظر جامعهی بورژوایی منسوخ شدهاند و مانع پیشرفت آن میشوند. از آنجا که تمام حیات اقتصادی کشور پیش از این در ویژگیهای اصلی خود بورژوایی شده است، عناصر ضدانقلابی بهطور طبیعی نیرویی به غایت کوچک را تشکیل میدهند که در مقایسه با صف «خلق» صرفاً تعدادی انگشتشمار به حساب میآیند. از این رو، ماهیت طبقاتیِ انقلابِ بورژوایی، به ناچار خود را در پوششِ مبارزهی «مردمی» و (در نگاه اول) غیرطبقاتیِ همهی طبقات جامعه علیه استبداد نشان میدهد.
دوران انقلاب بورژوایی در روسیه، و به همان اندازه در سایر کشورها، با رشد نسبتاً توسعهنیافتهی تضادهای طبقاتیِ ویژهی جامعهی سرمایهداری شناخته میشود. درست است که سرمایهداری در روسیه کنونی نسبت به آلمان ۱۸۴۸ یا فرانسه ۱۷۸۹ پیشرفتهتر است، اما شکی نیست که در روسیه، تضادهای خالص سرمایهداری بهشدت تحتالشعاع آنتاگونیسم میان «فرهنگ» و «بربریت آسیایی»، اروپاییگرایی و تزاریسم، سرمایهداری و فئودالیسم قرار گرفته است. به عبارت دیگر، امروزه مطالبی در اولویت قرار دارند که تحقق آنها باعث توسعهی سرمایهداری، پاکسازی آن از رسوبات فئودالیسم و بهبود شرایط زندگی و مبارزه برای هر دو طبقه؛ یعنی هم پرولتاریا و هم بورژوازی میشود.
در واقع، اگر به مطالبات و شکایاتی که اکنون در هر کارخانه و هر اداره، در هر هنگ نظامی و در هر یک از واحدهای پلیس، و در هر منطقه و در هر یک از نهادهای آموزشی در سراسر روسیه تنظیم میشود نگاه کنیم، میبینیم که اکثریت قریب به اتفاق آنها حاوی مطالبات صرفاً «فرهنگی» هستند. منظورم این است که اینها لزوماً مطالبات طبقاتیِ خاص نیستند، بلکه تقاضا برای حقوق اولیه و ابتدایی هستند؛ تقاضاهایی که سرمایهداری را نابود نمیکنند، بلکه برعکس، آن را به چارچوب تمدن اروپایی نزدیک کرده و از بربریت، فساد و دیگر بقایای نظام اربابرعیتی روسیه نجات میدهند. در واقع، حتی مطالبات کارگران نیز در اکثر موارد به اصلاحاتی محدود میشود که در چارچوب سرمایهداری کاملاً قابل اجرا هستند. آنچه پرولتاریای روسیه اکنون و بلافاصله میطلبد، چیزی نیست که بنیان سرمایهداری را از بین ببرد، بلکه چیزی است که آن را پاکسازی کرده و به توسعهاش سرعت ببخشد.
طبیعتاً، به دلیل جایگاه ویژهای که پرولتاریا در جامعه سرمایهداری دارد، تلاش کارگران به سمت سوسیالیسم، و اتحادشان با حزب سوسیالیست، در همان مراحل اولیهی جنبش با نیرویی بنیادی و طبیعی ابراز وجود میکند. اما مطالبات کاملاً سوسیالیستی هنوز موضوع آینده هستند: خواستههای فوری روزمره عبارتند از مطالبات دموکراتیک کارگران در حوزه سیاسی، و مطالبات اقتصادی در چارچوب سرمایهداری در حوزه اقتصادی. حتی پرولتاریا نیز انقلاب را، میتوان گفت، در محدوده برنامهی حداقلی انجام میدهد و نه برنامهی حداکثری. در مورد دهقانان، که تودهای عظیم و از نظر عددی اکثریت جمعیت را تشکیل میدهند، این موضوع بدیهی است. «برنامهی حداکثر» آنها، یعنی اهداف نهاییشان، فراتر از مرزهای سرمایهداری نمیرود؛ سرمایهداریئی که اگر تمام زمینها به کل دهقانان و کل مردم منتقل شود، به شکلی گستردهتر و پربارتر رشد خواهد کرد. امروز انقلاب دهقانی یک انقلاب بورژوایی است- هرچند این کلمات ممکن است گوشهای احساساتی شوالیههای احساساتی سوسیالیسم خردهبورژوایی ما را آزرده خاطر کند.
ماهیتِ انقلابی که هماکنون در جریان است (به شکلی که پیشتر ترسیم شد)، بهطور کاملاً طبیعی باعث پیدایش سازمانهای غیرحزبی میشود. از این رو، تمام این جنبش در ظاهر به ناچار مُهر و نشانِ «غیرحزبی» به خود میگیرد- اما البته، این فقط ظاهر امر است. اشتیاق برای یک زندگی «انسانی» و متمدنانه، و انگیزه برای سازمانیابی جهت دفاع از کرامت انسانی و حقوق فردی به عنوان یک انسان و یک شهروند، همگان را در بر میگیرد، همهی طبقات را متحد میکند، از تمامی مرزهای حزبی فراتر میرود و افرادی را به تکاپو وامیدارد که هنوز تا رسیدن به مرحلهی وفاداری حزبی، فاصلهی بسیار بسیار زیادی دارند. نیاز حیاتی به حقوق و اصلاحاتِ فوری، ابتدایی و ضروری، گویی هرگونه فکر و تأمل دربارهی گامهای بعدی را به تعویق میاندازد. مشغولیت ذهنی به مبارزهی جاری- مشغولیتی که کاملاً ضروری و مشروع است، چرا که بدون آن پیروزی در مبارزهی ناممکن میبود- باعث میشود مردم این اهدافِ فوری و ابتدایی را ایدهآل جلوه دهند، آنها را با رنگهایی گلگون ترسیم کنند و گاه حتی لباسی خیالگونه بر تنِ آنها بپوشانند. «دموکراسی ساده» و «دموکراسی معمولیِ بورژوایی»، به اشتباه سوسیالیسم پنداشته شده و به همین نام ثبت میشود. همهچیز «غیرحزبی» به نظر میرسد؛ گویی همهچیز در یک جنبش واحد برای «آزادی» ذوب شده است (که در واقع جنبشی برای آزاد کردن کلِ جامعهی بورژوایی است)؛ و همهچیز رنگ و بویی کمرنگ، بسیار کمرنگ، از سوسیالیسم به خود میگیرد که این بیش از هر چیز ناشی از نقش رهبریکنندهی پرولتاریای سوسیالیست در این مبارزهی دموکراتیک است.
در چنین شرایطی، ایدهی «غیرحزبی بودن» ناگزیر به موفقیتهای موقتی دست مییابد. شعارِ غیرحزبی بودن ناچار به یک شعارِ «مُد روز» تبدیل میشود؛ چرا که مُد همیشه به دنبالِ واقعیتهای زندگی کشیده میشود و سازمانهای غیرحزبی نیز به نظر میرسد که رایجترین پدیده در سطح زندگی سیاسی باشند: دموکراسیخواهیِ غیرحزبی، اعتصابگراییِ غیرحزبی و انقلابیگریِ غیرحزبی.
اکنون این پرسش مطرح میشود: موضعِ طرفداران و نمایندگانِ طبقات مختلف در قبال واقعیتِ «سازمانهای غیرحزبی» و ایدهی «غیرحزبی بودن» باید چه باشد؟ منظور از «باید»، نه یک معنای ذهنی و شخصی (Subjctive)، بلکه معنایی عینی (Objective) است؛ یعنی نه به این معنا که چه دیدگاهی نسبت به آن «بگیرند»، بلکه به این معنا که تحت تأثیر منافع و دیدگاههای طبقاتیِ مربوطه، چه موضعی بهناچار در حال شکلگیری است.
همانطور که پیشتر نشان دادیم، اصل «غیرحزبی بودن» محصول- یا اگر بخواهید، بیانگرِ – ماهیت بورژوایی انقلاب ماست. طبقهی بورژوا ناگزیر بهسمت اصلِ غیرحزبی بودن تمایل دارد؛ چرا که نبودِ احزاب در میان کسانی که برای آزادیِ جامعهی بورژوایی مبارزهی میکنند، به این معناست که مبارزهی جدیدی علیه خودِ این جامعهی بورژوایی شکل نخواهد گرفت. کسانی که مبارزهای «غیرحزبی» برای کسب آزادی پیش میبرند، یا از ماهیت بورژواییِ این آزادی آگاه نیستند، یا نظام بورژوایی را تقدیس میکنند، و یا اینکه مبارزه علیه آن و «پیرایش» آن را به وقت گل نی موکول میکنند. و بالعکس، کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه طرفدار نظام بورژوایی هستند، نمیتوانند جذبِ ایدهی غیرحزبیبودن نشوند.
در جامعهای که بر پایهی شکافهای طبقاتی بنا شده است، مبارزهی میان طبقات متخاصم، در مرحلهی خاصی از رشد خود، ناگزیر به یک «مبارزهی سیاسی» تبدیل میشود. هدفمندترین، جامعترین و مشخصترین جلوهی مبارزهی سیاسیِ طبقات، همانا مبارزهی احزاب است. اصلِ غیرحزبی بودن به معنای بیتفاوتی نسبت به مبارزهی احزاب است. اما این بیتفاوتی به معنای بیطرفی یا کنارهگیری از مبارزهی نیست؛ چرا که در مبارزهی طبقاتی، هیچ فرد «بیطرفی» نمیتواند وجود داشته باشد. در جامعهی سرمایهداری، «امتناع» از شرکت در مبادلهی کالا یا نیروی کار غیرممکن است و این مبادله نیز ناگزیر به مبارزهای اقتصادی و سپس سیاسی منجر میشود. از این رو، در عمل، بیتفاوتی به مبارزه هرگز به معنای کنارهگیری یا بیطرفی نیست.
بیتفاوتی، حمایتِ ضمنی از قدرتمندان و حاکمان است. در روسیهی پیش از انقلاب اکتبر (منظور اکتبر ۱۹۰۵ است-م)، کسانی که نسبت به نظام استبدادی بیتفاوت بودند، در واقع به طور ضمنی از آن حمایت میکردند. در اروپای امروز، کسانی که نسبت به حاکمیت بورژوازی بیتفاوت هستند، در واقع حامی ضمنی بورژوازیاند. کسانی که نسبت به این ایده که «مبارزه برای آزادی، ماهیتی بورژوایی دارد» بیتفاوت هستند، در واقع از سلطهی بورژوازی در این مبارزه و در روسیهی آزادی که در حال شکلگیری است، حمایت میکنند.
بیاعتناییِ سیاسی، نشانهی سیریِ سیاسی است. یک فرد سیر نسبت به یک تکه نان «بیاعتنا» و «بیتفاوت» است؛ اما یک آدم گرسنه همیشه در قبال مسئلهی یک تکه نان، موضعی جانبدارانه میگیرد. «بیاعتنایی و بیتفاوتی» یک فرد نسبت به تکه نان به این معنا نیست که او به نان نیاز ندارد، بلکه به این معناست که او همیشه از نان خود مطمئن است، هرگز محتاج آن نیست و محکم به «حزبِ سیرها» چسبیده است. اصلِ غیرحزبی بودن در جامعهی بورژوایی، صرفاً بیانِ متزورانه، استتارشده و منفعلانهی تعلق به «حزبِ سیرها»، حزبِ حاکمان و حزبِ استثمارگران است.
ایدهی «غیرحزبی بودن»، یک ایدهی بورژوایی است و در عوض ایدهی «حزبی بودن» ایدهای است سوسیالیستی. این تز، بهطور کلی و در تمامیت خود، در مورد تمامی جوامع بورژوایی صدق میکند. البته انسان باید بتواند این حقیقتِ کلی را با پرسشها و موارد خاص تطبیق دهد؛ اما فراموش کردن این حقیقت در زمانی که کلِ جامعهی بورژوایی علیه فئودالیسم و استبداد به پا خاسته است، در عمل به معنای دست کشیدنِ کامل از نقدِ سوسیالیستیِ جامعهی بورژوایی است.
انقلاب روسیه، علیرغم اینکه هنوز در مراحل اولیهی رشد خود قرار دارد، تا همینجا هم شواهد زیادی برای تأیید این ملاحظات کلی ارائه داده است. تنها حزب سوسیالدموکرات، یعنی حزبِ پرولتاریای آگاه، بوده و هست که بر پایبندی سختگیرانه به «اصل حزبی بودن» پافشاری میکند. لیبرالهای ما، که بیانگر دیدگاههای بورژوازی هستند، نمیتوانند اصلِ حزبیِ سوسیالیستی را تحمل کنند و تاب شنیدن دربارهی «مبارزهی طبقاتی» را ندارند. کافی است سخنرانیهای اخیر آقای رودچیف را به یاد آوریم که برای صدمین بار، همان حرفهایی را تکرار کرد که بارها توسط نشریهی «آزادی»{۱} در خارج و دیگر بوقهای تبلیغاتی لیبرالیسم روسیه گفته شده است. در نهایت، ایدئولوژیِ طبقهی متوسط، یعنی «خردهبورژوازی»، به وضوح در دیدگاههای رادیکالهای روسیه با گرایشهای مختلف دیده میشود؛ از نشریهی «زندگی ما» و «دموکراتهای رادیکال»{۲} گرفته تا «سوسیالرولوسیونرها». گروه اخیر (اسآرها) آشفتهفکریِ خود در آمیختن سوسیالیسم با دموکراسی را به روشنترین شکل در مسئلهی زمین نشان دادهاند؛ بهویژه با شعار «اجتماعی کردنِ زمین» (بدون اجتماعی کردنِ سرمایه). همچنین بهخوبی روشن است که آنها درحالیکه نسبت به رادیکالیسمِ بورژوایی رواداری به خرج میدهند، نسبت به اصلِ حزبیِ سوسیالدموکراتیک، بیتسامح و ستیزهجو هستند.
تحلیل اینکه چگونه منافع طبقات مختلف در برنامه و تاکتیکهای لیبرالها و رادیکالهای روسیه منعکس میشود، از موضوع بحث ما خارج است. ما فقط گذرا به این پرسش جالب اشاره کردیم و اکنون باید به نتایج سیاسی و عملی در مورد موضعِ حزبِ خودمان نسبت به سازمانهای غیرحزبی بپردازیم.
آیا مشارکتِ سوسیالیستها در سازمانهای غیرحزبی مجاز است؟ اگر آری، تحت چه شرایطی؟ و چه تاکتیکی باید در این سازمانها دنبال شود؟
پاسخ به این سؤال اول (آیا مشارکت مجاز است؟) نمیتواند یک «نه»ی مطلق و بدون قید و شرط باشد. اشتباه خواهد بود اگر بگوییم سوسیالدموکراتها تحت هیچ شرایطی نباید در سازمانهای غیرحزبی (یعنی سازمانهایی که کمابیش آگاهانه یا ناآگاهانه بورژوایی هستند) شرکت کنند. در دوران انقلاب دموکراتیک، امتناع از شرکت در سازمانهای غیرحزبی، در شرایط خاصی، معادل امتناع از مشارکت در خود انقلاب دموکراتیک خواهد بود. اما بیشک سوسیالیستها باید این «شرایط خاص» را محدود کنند و این نوع مشارکت را تنها تحت شرایطی کاملاً مشخص و محدودکننده مجاز بدانند. چرا که سازمانهای غیرحزبی (همانطور که گفتیم) نتیجهی وضعیت نسبتاً توسعهنیافتهی مبارزهی طبقاتی هستند، در حالی که پایبندی جدی به «اصلِ حزبی بودن»، یکی از عواملی است که مبارزهی طبقاتی را آگاهانه، شفاف، مشخص و اصولی میسازد.
حفظ استقلال ایدئولوژیک و سیاسی حزب پرولتاریا، وظیفهای دائمی، تغییرناپذیر و مطلق برای سوسیالیستها است. کسی که در انجام این وظیفه کوتاهی کند، در واقعیت دیگر سوسیالیست نیست، هرچقدر هم که اعتقادات «سوسیالیستیِ» (لفظی) او صادقانه باشد. سوسیالیستها فقط میتوانند به صورت یک استثناء در سازمانهای غیرحزبی شرکت کنند؛ و هدف، ماهیت، شرایط و غیره این مشارکت باید تماماً تابع وظیفهی اساسیِ آمادهسازی و سازماندهی پرولتاریای سوسیالیست برای رهبری آگاهانهی انقلاب سوسیالیستی باشد.
شرایط ممکن است ما را مجبور به مشارکت در سازمانهای غیرحزبی کند، بهویژه در دورهی یک انقلاب دموکراتیک—مشخصاً انقلابی دموکراتیک که پرولتاریا در آن نقشی برجسته دارد. چنین مشارکتی ممکن است ضروری از آب درآید؛ مثلاً برای موعظهی سوسیالیسم در میان مخاطبانی که دیدگاههای دموکراتیک مبهمی دارند، یا به نفع یک مبارزهی مشترک میان سوسیالیستها و دموکراتهای انقلابی علیه ضدانقلاب. در حالت اول، این مشارکت، ابزاری برای پذیرش ایدههای ما خواهد بود؛ در حالت دوم، نمایانگر یک توافق مبارزاتی برای دستیابی به اهداف انقلابی مشخص است. در هر دو حالت، مشارکت میتواند فقط موقتی باشد. در هر دو حالت، مشارکت تنها زمانی مجاز است که استقلال حزب کارگران بهطور کامل حفظ شده باشد و حزب بهعنوان یک کل، اعضا و گروههای «اعزامی» خود به اتحادیهها یا شوراها و سازمانهای غیرحزبی را کنترل و هدایت کند.
زمانی که فعالیتهای حزب ما بهصورت مخفیانه انجام میشد، اعمالِ چنین کنترل و هدایتی با دشواریهای بسیار زیاد و گاه تقریباً عبورناپذیر همراه بود. اما اکنون که فعالیتهای حزب ما هرچه بیشتر علنی میشود، این نظارت و هدایت میتواند و باید در گستردهترین سطح اعمال شود؛ نه فقط توسط ارگانهای عالی حزب، بلکه توسط بدنهی حزب و تمام کارگرانِ متشکل در حزب ما. گزارشدهی درباره فعالیتهای سوسیالدموکراتها در اتحادیهها و شوراهای غیرحزبی، سخنرانی درباره شرایط و اهداف این فعالیتها و تصویب قطعنامههای سازمانی در تمامی سطوح حزب درباره این اقدامات، باید به یک روال منظم در حزب کارگری تبدیل شود. تنها از طریق چنین مشارکت واقعیِ کلِ حزب و مداخله در هدایت این فعالیتهاست که میتوانیم در عمل، میان «کارِ واقعاً سوسیالیستی» و «کارِ عمومیِ دموکراتیک» تمایز قائل شویم.
ما باید چه تاکتیکی را در اتحادیههای غیرحزبی دنبال کنیم؟ اول از همه، باید از هر فرصتی برای برقراری ارتباطات مستقل و تبلیغِ تمامعیارِ برنامه سوسیالیستی خود استفاده کنیم. ثانیاً، باید وظایف سیاسی فوریِ روز را در راستای کاملترین و قاطعترین شکلِ تحققِ انقلاب دموکراتیک تعریف کنیم؛ ما باید شعارهای سیاسیِ انقلاب دموکراتیک را مطرح کرده و «برنامهای» از اصلاحات ارائه دهیم که باید توسط «دموکراتهای انقلابیِ مبارز» اجرا شود، تا بدین ترتیب مرز خود را با «دموکراتهای لیبرالِ اهلِ معامله» مشخص کنیم.
تنها در صورتی که امور به این شیوه سازماندهی شوند، مشارکت اعضای حزب ما در سازمانهای انقلابی غیرحزبی- که یک روز توسط کارگران، روز دیگر توسط دهقانان و روز بعد توسط سربازان و دیگران برپا میشوند- مجاز و مفید خواهد بود. تنها در آن صورت است که ما قادر خواهیم بود وظیفه دوگانه حزب کارگری در یک انقلاب بورژوایی را به انجام برسانیم: یعنی از یک سو انقلاب دموکراتیک را به سرانجام برسانیم، و از سوی دیگر نیروهای پرولتاریای سوسیالیست را گسترش داده و تقویت کنیم؛ پرولتاریایی که به آزادی نیاز دارد تا مبارزهای بیامان را برای سرنگونی سلطه سرمایه پیش ببرد.
یادداشتها:
{۱} آزادسازی (Osvobozhdeniye): نشریهای بود با رویکرد بورژوا-لیبرال که هر دو هفته یکبار از سال ۱۹۰۲ تا ۱۹۰۵ در خارج از کشور (روسیه) منتشر میشد و سردبیری آن را «پی. بی. استروو» بر عهده داشت. در ژانویه ۱۹۰۴، این نشریه به ارگان رسمی «اتحادیهی آزادسازی» تبدیل شد که جریانی لیبرال-سلطنتطلب بود. بعدها، گروهِ «آزادسازی»، هسته مرکزی «حزب کادت» (حزب دموکراتیک مشروطه) را تشکیل دادند.
{۲} دموکراتهای رادیکال: اعضای یک سازمان خردهبورژوا بودند که در نوامبر ۱۹۰۵ ظهور کرد. موضع سیاسی آنها مابین «کادتها» و «منشویکها» قرار داشت. آنها روزنامهی اختصاصی خود به نام «رادیکال» را راهاندازی کردند، اما تنها موفق به انتشار یک شماره از آن شدند. این گروه خواهان یک جمهوری دموکراتیک بودند، هرچند حاضر بودند به یک سلطنت مشروطه (به شرط پاسخگویی دولت به پارلمان) نیز رضایت دهند. در مورد مسئلهی زمین، آنها موافق مصادرهی زمینهای دولتی، سلطنتی و کلیسایی بدون پرداخت غرامت، و همچنین مصادرهی زمینهای مالکان خصوصی در ازای پرداخت حداقل غرامت بودند. سازمان آنها در اوایل سال ۱۹۰۸ از هم پاشید و اعضای سابق آن به نشریات نیمهکادتی نظیر «بدون عنوان» (Bez Zaglavia) و «رفیق» (Tovarishch) پیوستند.



یک دیدگاه
بازتاب: