درنگی بر فراز و فرودهای چپ در ایران (۲)
( زایشِ حرکت در فصلِ انسداد )
در بخشِ پیشین دیدیم که رژیم شاه چگونه با سرکوب و اختناقِ وحشیانه و سانسور و جوّ پلیسی، «سکوتی قبرستانی» بر جامعه حاکم کرده بود؛ فضایی که در آن هرگونه فعالیت سیاسیِ جدی و مؤثر در چارچوبهای قانونی، عملاً غیرممکن شده بود. در چنین شرایطی، از یک سو بهواسطهی کارنامهی خیانتبارِ حزب توده بهعنوان بزرگترین جریان «چپ» آن دوران، و از سوی دیگر بهسبب عملکردهای رفرمیستی و ناکارآمدِ نیروهای جبهه ملی، یأس و ناامیدی بر جامعه مستولی شده بود؛ یأسی عمیق نسبت به نیروهای سیاسی و بهتبعِ آن، ناامیدی نسبت به امکانِ مبارزه.
در واقع، تحت تأثیر مجموعهی این عواملِ بیرونی و درونی- یعنی سرکوب و اختناق از یک سو و سلبِ اعتماد نسبت به نیروهای مدعیِ رهبری از سوی دیگر- بُنبست مبارزاتیِ فلجکنندهای بهوجود آمده بود؛ بُنبستی که هرگونه عملِ مبارزاتیِ مؤثر و هرگونه تحول سیاسیِ جدی در جامعه، منوط به درهمشکستنِ آن بود.
نسل جوانِ چپ در آن ایام، مسئولیتِ انجام این وظیفهی دشوار را در مقابلِ خود قرار داد.{۱}
این نسل که ابتدا در قالبِ محافل کوچکِ چندنفره و سپس بهصورت گروههای پیشتاز و متشکلی از انقلابیون کمونیست در چند نقطه از کشور نُضج یافته بود، در فرایند آشنایی و تبادل نظر با یکدیگر، به هم پیوست. در این میان، گروهی که نقشی مهم و کلیدی در این فرایند ایفا کرد، گروه «احمدزاده-پویان-مفتاحی» بود که در سال ۴۶ شکل گرفت. همزمان، جمع اثرگذار دیگری در آذربایجان شکل گرفته بود که صمد بهرنگی، بهروز دهقانی و کاظم سعادتی در رأس آن قرار داشتند. این دو گروه- که برخی از چهرههای برجستهشان از پیش با یکدیگر آشنایی داشتند و بین آنها همسویی فکری وجود داشت- با پیوستنِ گروه آذربایجان به گروه «احمدزاده-پویان-مفتاحی» در همان سال ۴۶، به یک مجموعهی واحد و بزرگ تبدیل شدند و در چند شهر سازماندهی یافتند.{۲}
این مجموعه در سال ۴۹ با گروه دیگری- که در سال ۴۷ بههمتِ غفور حسنپور و هادی فاضلی سازماندهی شده بود و بعدها «گروه جنگل» نام گرفت- ارتباط یافت و وارد گفتگو شد. برخی به اشتباه گروه اخیر را همان «گروه جزنی-ضیاظریفی» مینامند.{۳}
مجموع این گروهها، بدنهی اصلی و آناتومی جنبشی را تشکیل دادند که نسلِ نوی چپ در اواخر سال ۴۹، با آن بُنبست مبارزاتی را شکست.
اما پیش از آنکه به درک و تحلیل این نسل از عللِ بُنبست و راهی که برای برونرفت از آن ترسیم کردند بپردازیم، لازم است به یکی از کارهای بنیادینِ این نسل، یعنی نقد جدیِ حزب توده اشاره کنیم؛ نقدی که نهفقط با حزب توده و نگرش و سنتهای آن مرزبندی قاطع داشت، بلکه با سایر منتقدانِ حزب نیز فرق داشت و از آنان متمایز بود.
محور اصلیِ این نقد- گذشته از نقدِ عملکردهای قبلی حزب- موضعگیری در قبال مسئلهی «اصلاحات ارضی» در اوایل دههی ۴۰ بود. حزب توده در آن زمان مطرح میساخت که این «رفرم» با کنار زدنِ روابط فئودالی و برقراری مناسبات سرمایهداری، تضادهای قبلی را در جامعه از بین برده و تضادهای جدیدی را بهوجود آورده است؛ بنابراین تا بلوغ و تشدید این تضادهای نوظهور و بهاصطلاح تا فرارسیدنِ دوران انقلاب، راه درازی در پیش است. بر این اساس، حزب معتقد بود که باید با «شکیبایی» منتظر ماند و صرفاً به اقدامات اصلاحطلبانه مبادرت ورزید.
مسعود احمدزاده، یکی از تئوریسینهای برجستهی این نسل از چپ، این مطلب را در اثر تاریخسازِ خود؛ «مبارزهی مسلحانه؛ هم استراتژی، هم تاکتیک» اینگونه تشریح کرد:
حزب توده با اقرار به اینکه به هر حال تغییرات «مثبتی» روی داده و به هر حال شیوه تولید فئودالی تا حدود زیادی از بین رفته و گذار به سرمایهداری آغاز شده، تضادها و تقسیمات طبقاتی جدیدی در جامعه بهوجود آمده، پرولتاریا رشد خود را آغاز کرده و غیره، میخواست بیعملی خود و خطِ مشی رفرمیستی خود را توجیه کند. این استدلال مضحکِ حزب توده که کمکِ بهاصطلاح اردوگاه سوسیالیسم به رژیم مزدور، بهقول آنها به ملت ایران، موجب رشد صنایع، تسریع رشد پرولتاریا و تقلیل وابستگی رژیم به امپریالیسم میشود، نه اشتباه تئوریک، بلکه توجیه تمایلات عملی آنهاست. اگر تحولاتی روی داده، اگر تضادهای جدیدی بهوجود آمده، پس هنوز خیلی مانده تا لحظه «مبارزه قطعی» فرا برسد. آنچه میتوان انجام داد این است که با اتخاذ یک رشته اقدامات رفرمیستی و اصلاحطلبانه، به تجمع نیروها بپردازیم، از رژیم تسریعِ اقدامات «مثبت» را بخواهیم و بکوشیم که رژیم را به یکرشته عقبنشینیهای تاکتیکی وادار کنیم. حلقه اصلی مبارزه، در شرایط کنونی سرنگونی «دیکتاتوری شاه» و استقرار «دیکتاتوری خلق» نیست، بلکه باید تغییر «دیکتاتوری شاه» به «دمکراسی شاه» را طلب کنیم.
جالب آنجاست که نیروهای «جبهه ملی» هم، در اساس، همین سیاست «صبر» و «اصلاح» را در رابطه با رژیم شاه دنبال میکردند. آنها برای شاه نامه مینوشتند و عرضحال میفرستادند و امیدوار بودند تا با گلایه و طلبِ دمکراسی بتوانند رژیم را به خیال خوشان اصلاح کنند- آنهم رژیمی که هیچ صدای مخالفی را برنمیتابید و جز با اعمال قهر و خشونت سخن نمیگفت!!
در حقیقت، این نسل از چپ با ارائهی نقدی جدی و بنیادین نسبت به حزب توده، یک مرزبندی قاطع میان خود و این حزب و افکار و سنتهای آن رسم کرد؛ مرزبندیِ اصولی و قاطعی که دیگر منتقدان حزب فاقد آن بودند.{۴} آنها بهرغمِ برخی انتقادها نسبت به حزب توده، اصولاً از بنیادهای نظری این حزب گسست نکرده، بلکه عموماً در همان چارچوب فکری و با همان افقها میاندیشیدند؛ درحالیکه رفقای جوان ما، در آن برهوتِ مفتضحِ فکری که حزب توده از خود بهجا گذاشته بود پرسه نزدند و با نفی کاملِ آن، فعالیت خود را از صفر آغاز کردند.
این نسل جوانِ چپ که تلفیقی شکوهمند از فرهیختهترین روشنفکران انقلابی و پیشروترین عناصر کارگری جامعهی ایران بود، طی چند سال کار سیستماتیک، با مطالعهی پیگیر و خلاق مبانی مارکسیسم-لنینیسم،{۵} به کندوکاو در تاریخ معاصر ایران و سیر تحولات اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ کشور پرداخت. آنها با انجام یک کار تحقیقیِ گسترده و میدانی در اقصینقاط کشور- بهویژه در ارتباط با پیامدهای «انقلاب سفید» و «رفرم ارضی» آن در اوایل دههی ۴۰- تحلیلی علمی از ساختار اقتصادیسیاسی جامعهی ایران ارائه دادند. بهدنبال این پژوهشها و تحقیقات عینی، آنها به این نتیجه رسیدند که در جامعهی ما «پایههای تسلط سیاسیِ فئودالیسم با انقلاب مشروطه سست شد و با کودتای رضاخان، فئودالیسم قدرت سیاسی خود را اساساً به امپریالیسم تفویض کرد.»{۶}
آنها با تحلیل ماهیت کودتای انگلیسی ۱۲۹۹- کودتایی که یک مسلسلچیِ بریگارد قزاق و در واقع یک قلدر محلی{۷} را بر همای سعادت نشاند و از او «سردار سپه» و کمی بعد «شاه» ساخت- به این نتیجه رسیدند که با این کودتا، در حقیقت، روند برقراری مناسبات نواستعماری در ایران آغاز شده بود؛ روندی که بعداً با «رفرم ارضی» در دههی ۱۳۴۰ بسط یافت، و به این ترتیب، نظام سرمایهداری وابسته را در ایران بهطور کامل مستقر و مسلط ساخت.
حال بازگردیم به مسئلهی انسداد سیاسیِ موجود در آن ایام.
در تحلیل بُنبست مبارزاتیِ موجود که در بالا بدان اشاره شد، یکی دیگر از چهرههای برجستهی این نسل، یعنی امیرپرویز پویان، در رسالهی کوچک اما درخشان خود «مبارزهی مسلحانه و ردّ تئوری بقا»- که آن را در اوایل سال ۱۳۴۹ به نگارش درآورد- به تشریح عواملِ ذهنی و درونیِ این بُنبست پرداخت و آن را ناشی از غلبهی «دو مطلق» در ذهنیت تودهها معرفی کرد: خود را در برابر دشمن در ضعف مطلق دیدن، و مطلق پنداشتن قدرت دشمن در برابر خود. به این ترتیب، سوال کلیدی و تعیینکنندهای که در مقابل این نسل از چپ قرار داشت این بود که چگونه میتوان بر این دو مطلق فائق آمد؟ پاسخی که او به این سوال داد این بود که تنها با توسل به عالیترین شکل مبارزهی سیاسی، یعنی مبارزهی مسلحانه، میتوان در سدّ قدرقدرتیِ دیکتاتوری حاکم شکاف ایجاد کرد، آسیبپذیری دشمن را به تودهها نشان داد، روحیهی مبارزاتی را در میان آنان تقویت کرد و از این طریق، این دو مطلق را از ذهنیت تودهها زدود و بُنبست فلجکنندهی ناشی از آن را از میان برداشت.
نکتهی حیاتی دیگری که پویان در رسالهاش به آن پرداخت، مسئلهی بقای نیروهای سیاسی در شرایط حاکمیتِ دیکتاتوری است. او در نقدِ جریانهای اپورتونیستی- نظیر حزب توده که معتقد بودند باید «تعرض نکنیم تا باقی بمانیم»- مطرح ساخت که اساساً باقیماندن و بودن بدون اثرگذاری و بدون عملِ مبارزاتی، در حقیقت یعنی قبولِ مرگ؛ یعنی نیستی. بنابراین، او باورِ «عدم تعرض برای بقا» را مردود خواند و برعکس تأکید کرد: «برای آنکه باقی بمانیم مجبوریم تعرض کنیم.» پویان جوهر و فلسفهی بقای نیروی سیاسی را با نگاهی عمیق و دیالکتیکی اینگونه توضیح داد که: «تعرض کردن و تجربه از خود باقی گذاشتن و آنگاه از بين رفتن، در صورتی که ژرف و تاريخی قضايا را بررسی کنيم، وجود است، باقی ماندن است.» اما علاوه بر این نکات، پویان اساساً هدف از بقا- یا به تعبیر دقیقتر «بقای صرف»- را مورد نقد قرار داد و آن را از منظر یک انقلابیِ کمونیست چنین ترسیم کرد:
در راه تشکيل حزب طبقهی کارگر، درستی هر خط مشی با کيفيت شيوههائی که برای بقا گروهها و سازمانهای مارکسيست-لنينيست بهنحوی رشديابنده ارائه میکند، سنجيده میشود. بقای گروهها و سازمانها از اين نظر اهميت دارد که اينها اجزاء بالفعل يک کل بالقوهاند. اما اگر اين بقا فاقد خصلتِ رشديابنده باشد، از پديد آوردن يک کل منسجم رشديابنده عاجز است. از اين رو هر خط مشی که هدف خود را صرفاً بقای گروهها و سازمانهای مارکسيست-لنينيست قرار دهد، بیآنکه به خصلت رشديابندهی آنها توجهی انقلابی مبذول دارد، خط مشی اپورتونيستی و تسليمطلبانه است.
به موازات آن، مسعود احمدزاده در رسالهای که پیشتر از آن نام بردیم، در پیوندی دیالکتیکی با نظرات راهگشای پویان و در تکمیلِ آن، به ترسیم مجموعهی عواملِ این بُنبست پرداخت. او از سویی بر عوامل درونی یعنی ناکارآمدی شیوههای پیشین مبارزه تأکید ورزید و از سوی دیگر، عوامل بیرونی یا همان ماهیتِ ماشین سرکوبِ دشمن را تبیین کرد و موضوع را چنین جمعبندی نمود:
توده چگونه میتواند بر قدرت تاریخی خود واقف شود؟ تودهای که نمیپرسد چرا باید مبارزه کنیم، بلکه میپرسد: میتوان مبارزه کرد؟ میپرسد چگونه میتوان در برابر قدرت سهمگین رژیم مقاومت کرد؟ چگونه میتوان آن مبارزهای را که در تاریخ جریان دارد، مبارزهای را که ضرورتهای تاریخی، پیروزی آنرا تضمین کردهاند، مبارزهای که ریشهاش در بطن شرایط مادی زندگی خود تودههاست، مبارزهای را که در عملِ آگاهانهی پیشقراولان انقلابی انعکاس یافته، مبارزهای را که در جنبشهای پراکنده و جرقهوار تودهها انعکاس یافته، مبارزهای را که در شرایط استبداد سنگین و اختناق مداوم گاه خصلت انفجاری پیدا کرده و دفعتاً نیروی عظیمی از تودهها را به خیابان میکشد و یکباره چون شعلهای زودگذر خاموش میشود عملاً به تودهها نشان داد؟ چگونه میتوان آن جریانی را بنا نهاد که در مسیر آن توده بر خود، بر منافع واقعی خود، بر قدرت سهمگین و شکستناپذیر خود واقف شود و به جریان مبارزه کشانده شود؟ چگونه میتوان در آن سدّ عظیم قدرت سرکوبکننده که اختناق و سرکوب مداوم، عقب ماندن رهبری و عدم توانایی پیشرو در ایفای نقش خود، بالاخره تبلیغات جهنمی رژیمِ متکی به سرنیزه میان روشنفکر خلق و خلق، میان توده و خود توده، میان ضرورت مبارزه تودهای و خود مبارزه تودهای، بر پا داشته، شکاف انداخت و سیل خروشان مبارزه تودهای را جاری کرد؟
تنها راه عمل مسلحانه است.
با این درک بود که مشی مسلحانه آغاز شد؛ و دیدیم که مبارزهی مسلحانهی آن نسل از چپ- که با عزم و رنج و خونِ بهترین کمونیستهای ایران شعلهور شد- چگونه بُنبستِ کشندهی روزگار خویش و آن سکوتِ سرد و رخوتانگیزِ زمستانی را در هم شکست. این مبارزه، بختکِ ترس از دشمن و بیاعتمادی نسبت به پیشاهنگ را از ذهنیت تودهها زدود، آنان را به قدرت لایزال خود آگاه ساخت و بهتدریج به صحنهی مبارزه کشاند.
این نسل پاکباز و «شیرآهنکوه»مایه، علیرغم جوانی و عمر کوتاهش در سپهرِ سیاسیِ جامعهی ایران، بیاغراق چه از حیث شناخت و درک تئوریک، و چه از منظر پراتیک انقلابی، نه تنها در قیاس با نسل پیش از خود، بلکه در مقایسه با نسلهای بعدی «چپ» نیز بهطور رشکبرانگیزی پربارتر و تأثیرگذارتر بوده است.
جنبش مسلحانهای که این نسل از کمونیستهای انقلابی ایران در پایان دههی ۱۳۴۰ برپاکردند، در حقیقت فصل نوینی از جنبش کمونیستی را در تاریخ سیاسی ایران پدید آورد؛ جنبشی اصیل و پُرصلابت که همچون آذرخشی فروزان در آسمان ظلمانی و خاموش آن ایام درخشید و راه انقلاب در ایران را روشن ساخت. گروه کوچکی که با کمترین امکانات و تحت سختترین شرایط بهپاخاسته بود، آنچنان در دلهای مردم جای گرفت و آنچنان انرژی مبارزاتیِ چشمگیری در جامعه آزاد کرد که در فاصلهی کوتاهی به یک نیروی مؤثر سیاسی-اجتماعی مبدل شد؛ نیرویی که از تئوری، نه ابزاری برای توجیه بیعملی یا سرگرمیِ روشنفکرانه، بلکه سلاحی ساخت برای عملِ انقلابی؛ نیرویی که حقانیت خود را با پراتیک مبارزاتیاش به تودهها اثبات کرد و اعتماد آنان را در میدان عمل، به خود جلب نمود. این عنصر خوشنام و امیدبخش، چریک فدایی خلق بود؛ پدیدهی نوین و تحسینبرانگیزی که کلام بیدارگرِ خویش را از اعماق جنگلهای دیلمان و با رستاخیز سیاهکل، بر سرتاسر فلات ایران گستراند؛ عنصری خارقالعاده که در کوچه و خیابان، و در شهر و روستا، بر سر ایمانِ خود- یعنی باور به رهاییِ تودهها از بندِ ظلم و استثمار- میایستاد و میجنگید و با قلبی لبریز از عشق به محرومان، نهیب برمیآورد: برپا برهنگان، برپا گرسنگان، برپا ستمکشان! نهیبی آنچنان پُرطنین که سرانجام تودهها را بیدار و به قدرت سهمگین خود آگاه ساخت و آنان را به میدان کشاند؛ همان تودههایی که چندی بعد، با الهام از او به قیام مسلحانه برخاستند، تخت استبداد را با قهر انقلابی در هم کوبیدند و سرانجام، دفتر ننگین خاندان پهلوی را بستند.
بخش بزرگی از تاریخ چپِ ایران در نیم قرن اخیر، با این جنبش و دستآوردهای خیرهکنندهی سیاسی-اجتماعیِ آن درهمتنیده است. با این جنبش، ذهنیت جامعهی ایران بهطور کل، و ذهنیت جامعهی روشنفکری آن بهطور اخص دگرگون شد. بسیاری از کسانی که در آن ایام به چپ و کمونیسم روی آوردند، و همچنین بسیاری از کسانی که بعدها با قیام بهمن ۵۷ به عرصهی سیاست پا نهادند، قریب به یقین یا تحت تأثیر مبارزات این سازمان به عالم سیاست پا نهادند و یا دستکم در مقطعی از عمر سیاسیشان به این جنبش سمپاتی نشان دادند؛ هرچند که بسیاری از آنان امروز یا دچار امنیژیای آگاهانهی تاریخی شدهاند و یا به سیاقِ کسانی که بعد از فروپاشی اتحاد شوروی برعلیه خود انزجارنامه نوشتند، تعلقات پیشینِ خود را به باد دشنام گرفتهاند.
استقبال وسیع تودهای از این سازمان و اعتبار خیرهکنندهاش در میان مردم حقیقتیست کتمانناپذیر. نام و نشانِ درخشانِ این سازمان و مرام و منشِ انقلابی و مردمیاش نه فقط در میان تودههای شهری بلکه تا دورترین روستاهای ایران نفوذ یافته بود و مورد احترام و ستایش قرار داشت. گردهماییهای باشکوه و صدها هزار نفرهی این سازمان در آن مقطع، نشان از وجههی مردمی و انقلابیِ این سازمان داشت؛ سازمانی که نامش قدرت و قابلیت بسیج تودهای عظیمی داشت؛ چرا که تودهها دوستش داشتند و آن را از خود و خود را متعلق به آن میدانستند- آنهم در روزگاری که وسایل ارتباط جمعی، برخلاف امروز، بسیار ابتدایی و اندک بودند. بر این اساس و به اعتبار همین واقعیات، میتوان گفت که این سازمان با محبوبیت و وزنی که در جامعه داشت، میتوانست بسیاری از معادلات سیاسی-اجتماعی را به نفع انقلاب و در مقابله با ضدانقلاب- که در لباس ارتجاع مذهبی به میدان میآمد- در کشورمان تغییر دهد.
شوربختانه اما، در آن گرهگاه بزرگِ تاریخی، رهبریِ این سازمانِ بهراستی پُرافتخار و محبوبِ تودهها، در دست کسانی قرار گرفته بود که هیچ سنخیتی با باورها و آرمانهای انقلابی آن نداشتند. البته باید توجه داشت که این امر یکشبه رخ نداده بود؛ بلکه زمینههای مادی آن چندین سال قبل از قیام بهمن، با غلبهی دیدگاههای اپورتونیستیِ خردهبورژوایی بر نگرش و سیاستهای عملیِ سازمان و انحرافِ آن از مسیر انقلابیِ خویش، فراهم گردیده بود.{۸}
در آن سالها، این سازمان بهجای تلاش و تمرکز در راستای «بقای رشدیابنده»ای که امیرپرویز پویان بر آن تأکید کرده بود،{۹} به خردهکاری و فعالیتهای غیرمؤثر روی آورد؛ فعالیتهایی نظیر مستقر ساختنِ نیروها در خانههای تیمی برای امور انتشاراتی و یا کتابخوانی، یا گسیل کادرها به درون کارخانهها برای انجام فعالیت صنفیسیاسی و کارهایی از این قبیل. این روند، سازمان را عملاً به «درجازدن» و نه «فراروییدن» سوق داد و به «بقای صرف» دچار ساخت. رهبری سازمان با زیر پا گذاشتنِ اصلِ «برای آنکه باقی بمانیم مجبوریم تعرض کنیم»، تشکیلات را در لاک تدافعی فرو برد و امکان شناسایی و سرکوب آن را برای دشمن تسهیل کرد.{۱۰}
در نتیجه، با ضربات پیاپی و سهمگین دشمن، دستهدسته از اعضای سازمان در درگیریهای تدافعی از بین رفتند و همین امر زمینهساز تردید در درستیِ راه و مشیِ مبارزاتی سازمان شد. با از بین رفتن بخش وسیعی از اعضا و کادر رهبری در بهار و تابستانِ سال ۵۵، این تردیدها تشدید شد و شیرازهی امور چنان گسست که میتوان گفت سازمان بهنوعی از درون فرو ریخت. به این ترتیب، زمینه برای دگردیسی فراهم شد و پیلهی اپورتونیسمِ راست سرانجام شکافت و از درون آن، کسانی بیرون آمدند که به مبانی نظری مبارزهی مسلحانهی این سازمان اساساً اعتقاد نداشتند، اما از طنز روزگار، پس از مدتی، عملاً در رأس آن قرار گرفتند.
بعد از ضربات سال ۵۵ و عبور از یک دوره از بیثباتی در درون سازمان، مرکزیتی متشکل از قربانعلی عبدالرحیمپور، محمدرضا غبرائی و احمد غلامیان لنگرودی شکل گرفت. این مرکزیت با صدور بیانیهای در ۱۶ آذر سال ۱۳۵۶، رسماً اعلام کرد که تئوری «مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک» نادرست است و سازمان از این پس پیرو نظرات بیژن جزنی است. در حقیقت، «بیانیهی ۱۶ آذر» بیش از آنکه حاصل یک نقد نظری واقعی باشد، به معنای غلبهی اپورتونیسم راست در سازمان چریکهای فدایی خلق بود.{۱۱}
بعدها در مقطعِ قیام بهمن ۵۷، همینها با بهاصطلاح «عضوگیری ویژه» و در واقع با جا دادنِ برخی دیگر از همکیشانِ خود نظیر ماشاالله فتاپور، هادی میرمؤیدی، علیرضا اکبریشاندیز، جمشید طاهریپور، بهروز پوررضا خلیق، بهزاد کریمی و فرخ نگهدار، باندی تبهکار را در رأس این سازمان قرار دادند.{۱۲} این باند، چه به لحاظِ نظری و چه در عرصهی پراتیکِ اجتماعی، بر آستانِ حزب توده شانه سایید و همصدا با این حزبِ همیشه خائن به توده، با حمایت بیدریغ و مجدانه از دارودستهی مکارِ خمینی و شعارهای دروغینِ ضدامپریالیستیاش، نهتنها تودهها را از ماهیت ارتجاعیِ آن آگاه نساخت، بلکه بهواسطهی نامی که یدک میکشید، برای آن مشروعیت تراشید؛ امری که بهنوبهی خود به شکست جنبش ضدامپریالیستی و دمکراتیک مردم ایران و تحکیم پایههای خونبار رژیم جمهوری اسلامی یاری رساند.
در ارتباط با این باند گفته شده است که «مرکزیت سوم و افراد دیگری که برخی از آنها بعداً در انشعاب بین اقلیت و اکثریت، اقلیتی شدند، با توجه به برخی اشتراکات و هماهنگیهایشان با رفقای اکثریتیشان یاریدهنده این باند تبهکار بودند. مثلاً یکی از اولین اقدامات سازشکارانه اینان نوشتن نامهای در دفاع از دولت بازرگان دولت منتخب امام بود.»{۱۳}
اما پرسیدنی است که بهراستی مبنای فکری یا قطبنمای نظریِ عملکردهای این باندِ اپورتونیست چه بود و از چه نشأت میگرفت؟ سازمانی که در نقد جدی و بنیادینِ حزب توده و با مرزبندیِ قاطع با آن شکل گرفته بود، چطور میتوانست با حزب توده همسو شود و به دامان آن درغلتد؟
پاسخ کوتاه و برای برخی بسیار گزنده است: جزنی و دستگاه فکری او.
واقعیت آن است که اپورتونیستهایی که عنانِ رهبری سازمان را در دست گرفته بودند- اگرچه بعدها مدعی شدند: «نه جزنی را قبول داریم و نه احمدزاده را»- در عمل، دقیقاً بر مدارِ اندیشههای جزنی حرکت میکردند. منظومهی فکریِ جزنی نسبت به مسائل اساسیِ جنبش، نقشی تعیینکننده در بینش و نوع برخورد آنان با موضوعات داشت. در نتیجه، درست همانطور که خودِ جزنی با وجود نقدش به حزب توده، هرگز نتوانست بهطور کامل از چارچوب فکریِ این حزب بگسلد، اینها نیز علیرغم ادعای ردِ نظرات وی، هرگز نتوانستند از مدارِ اندیشههای او خارج شوند. بهواقع با سیطرهی نظرات جزنی، دیدگاههای حزب تودهای بر سازمان حاکم شده بود. متن زیر که بخشی از یک سند مهم تاریخی است، بازتابِ این امر را به شکلی موجز بیان میکند:
… در تبیین دیکتاتوری حاکم بر ایران، با دو نظرگاه روبرو هستیم: کمیتهی مرکزی خائن حزب توده، نمایندهی نظرگاه اول است. طبق این نظر، دیکتاتوری حاکم بر ایران، «دیکتاتوری فردی شاه» بود. طبق این نظر، با حذف «دیکتاتوری فردی شاه» و ایجاد دمکراسی (چه دمکراسی؟ دمکراسی بورژوائی؟) میتوان مراحل بعدیِ مبارزه را طی کرد. نظرگاه دوم، نظر رفقای ما است که دیکتاتوری را جزء لاینفک سلطهی امپریالیسم و سگهای زنجیریاش میدانستند. از این نظرگاه، دیکتاتوری با محتوای مشخصِ طبقاتی آن درک شده و ارتباط آن با مناسبات اقتصادی حاکم بر جامعه نشان داده میشود. رفقای ما اعتقاد داشتند دولت ایران وابسته است و منظورشان از این حُکم این بود که جهت و مضمون حرکت ماشین دولتی طبق منافع سرمايهی امپریالیستی تعیین میشود. بعدها شهید جزنی در درون جنبش مسلحانه از تز «دیکتاتوری فردی شاه» جانبداری نمود و آنرا به مثابه دشمن عمدهی خلق ما وانمود ساخت. او اعتقاد داشت تضاد عمدهی جامعهی ما، تضاد بین خلق و «دیکتاتوری فردی شاه» است. او برای شاه «استقلال نسبی» قائل شد و میگفت که شاه با مهارت تمام بین دول امپریالیستی بندبازی میکند. شهید جزنی با صدور چنین احکامی در حقیقت سلطهی مستقیم امپريالیستها را بر ماشین دولتی انکار مینمود و ضمن آن، هژمونی امپریالیسم آمریکا را در حیات اقتصادی و بهخصوص قدرت دولتی ایران نفی مینمود.
نظرات شهید جزنی کمی بعد در «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» غالب شد و پس از آن، منشأ بسیاری از اعمال و شعارهای نادرست گردید. درحقیقت با تجزیه و تحلیل تز فوق، ما خواهناخواه به تز رویزیونیستی «راه رشد غیر سرمايه داری» میرسیم. شهید جزنی با اعتقاد مزبور خواهناخواه به این نتیجه میرسد که حل تضاد خلق و امپریالیسم در گرو حل تضاد بین «دیکتاتوری فردی شاه» و خلق است. همین دیدگاه بود که شعار حرام «حاکمیت خلق» را با مضمون غیرپرولتری آن آفرید. وقتی اپورتونیستهای «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» میگفتند «برقرار باد حاکمیت خلق» در حقیقت میگفتند «زنده باد بازرگان». آنها شعار پرولتری «برقرار باد جمهوری دمکراتیک خلق» را رها کردند و شعار توخالی و غیرپرولتری «زنده باد حاکمیت خلق» را برجای آن نشاندند. و باز طبق همین دیدگاه غلط است که هواداران کنونی نظرگاه بیژن، تز قلابی «تضاد عمده با انحصارطلبی است» را اختراع نمودند و همچنان در ظلمات حیرتانگیزی که او آفرید باقی ماندند{۱۴}
به این ترتیب، سازمانی که با رنج و خونِ بهترین کمونیستهای ایران، پرچمِ چپ و کمونیسم را با سربلندی به اهتزاز درآورده بود و بزرگترین و معتبرترین سازمانِ چپ نهفقط در ایران بلکه در سرتاسرِ خاورمیانه بهشمار میرفت، در سراشیب انشقاق و انحطاط قرار گرفت؛ بهطوریکه این باند تبهکار، بخش بزرگی از سازمان را بهدنبال خود کشاند و به ورطهی دریوزگی و خدمت به رژیمِ وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی سوق داد. این جریان با ارتکاب کثیفترین اعمال سیاسی و خوشرقصی در رکاب این رژیم جنایتکار، سرانجام به یکی از کریهترین جریانهای سیاسیِ کشورمان، یعنی جریان منفورِ «اکثریت»، بدل شد.
ادامه دارد…
یادداشتها:
{۱} لازم به یادآوریست که علاوه بر این نسلِ جوانِ چپ، در اواسط دههی ۴۰ همچنین شاهدِ نسلی از جوانان غیرچپ اما ملیگرا هستیم که آنها هم در پی سلب امید از شیوههای ناکارآمدِ مبارزه، بهدنبالِ راهگشایی بودند. این نسل از جوانانِ مبارزِ غیرچپ، بعدها «سازمان مجاهدین خلق ایران» را بنیان نهادند. >>>
{۲} در این زمینه، نگاه کنید به: اشرف دهقانی، شکل گیری چریکهای فدائی خلق و نقد تاریخ جعلی، اشرف دهقانی، صص ۷۳-۸۴. >>>
{۳} همان، صص ۳۳-۷۲. >>>
{۴} برای مثال میتوان از «سازمان انقلابی حزب توده ایران» و یا برخی فعالان سابق حزب همچون بیژن جزنی نام برد. >>>
{۵} آنها برخلافِ حزب توده و دیگر جریانهای سیاسیِ «چپ»، مبانیِ مارکسیسم-لنینیسم را نه بهصورتِ جزمی و کلیشهای، بلکه به شیوهای خلاق و در انطباق با شرایط مشخص جامعهی ایران بهکار گرفتند. در نتیجه، نه از این مبانی و نه از تجارب مشخصِ انقلابهای قرن بیستم، نسخهای از پیشآماده برای شرایط مشخص جامعهی خود نپیچیدند؛ امر مذموم و عارضهی فراگیری که بخش بزرگی از «چپ» تا به امروز همچنان گرفتارِ آن است. >>>
{۶} مسعود احمدزاده، مبارزهی مسلحانه؛ هم استراتژی، هم تاکتیک، فصل سوم. >>>
{۷} رضاخان (رضا سوادکوهی) در جریان استبداد صغیر و پس از به توپ بستنِ مجلس توسط محمدعلیشاه، در ترکیب قوای قزاق که برای سرکوب مشروطهخواهان و محاصرهی تبریز اعزام شده بودند، حضور داشت و علیه نیروهای ستارخان و باقرخان جنگیده بود. او همچنین در سرکوب شورشهای محلی و جنبشهای پس از مشروطه نقش فعالی ایفا کرد و به همین دلیل ترفیع درجه گرفت. >>>
{۸} نظرات بیژن جزنی- که از اواخر سال ۱۳۵۳ به درون سازمان نفوذ کرد و بهتدریج بر آن غالب گردید- را باید در حقیقت «اسب تروایِ» این اپورتونیسمِ خردهبورژوایی در درون سازمان دانست. >>>
{۹} بقای رشدیابندهی مورد نظر پویان، در حقیقت رشد و گسترش عرصهی مبارزهی مسلحانه؛ یعنی اعتلا یافتن از یک سازمان مسلح متشکل از انقلابیون حرفهای به یک نیروی مسلح تودهای بود وگرنه در همان مقطع، نیروی قابلتوجهی به سمت سازمان آمده بود بهطوریکه سازمان قادر به سازماندهی آن نبود. >>>
{۱۰} اشرف دهقانی، بررسی زمینه ضربات سالهای ۱۳۵۴ و ۱۳۵۵ و ناگفتههائی از تاریخ چریکهای فدایی خلق ایران، صص ۲۶۰-۲۷۵.>>>
{۱۱} همان، صص ۳۶۲-۳۷۲. >>>
{۱۲} همان، ص ۳۹۰. >>>
{۱۳} همان، ص ۳۹۱. >>>
{۱۴} چریکهای فدایی خلق ایران، «سه رساله» (گوشههایی از «مبارزهی ایدئولوژیک»)، مهرماه ۱۳۵۷ تا آذرماه ۱۳۵۸.>>>


