درنگی بر فراز و فرودهای چپ در ایران (۴)
( از طرد مشی انقلابی تا ضرورت بازگشت به آن )
در بخش پیشین گفتیم که ناتوانی چپِ نسل قبل در انجام وظایف تاریخی خود- در کنار سرکوب و حذف فیزیکی و بیرونراندهشدنِ نیروهای سیاسی از عرصهی اجتماع توسط رژیم جمهوری اسلامی- با بحران جهانیِ چپ پس از فروپاشی اتحاد شوروی گره خورد و به گسستی عمیق میان آن نسل و نسل کنونیِ چپ انجامید. در نتیجه، نسل جوانِ چپ امروز نهتنها از پیوند زنده با تجربههای انقلابیِ پیشین محروم مانده، بلکه در غیاب آن پشتوانهی تاریخی، در معرض گرایشها و نظریههایی قرار گرفته است که بهنام «چپ»، از یکسو این گسست را تعمیق میبخشند و از سوی دیگر، با کنار نهادن مفاهیم کلیدیای چون مبارزهی طبقاتی، ضرورت سرنگونی قهرآمیز نظام حاکم و لزوم تسخیر قدرت سیاسی، چپ را از جوهر انقلابیاش تهی و افق دید آن را محدود میسازند.
از این رو، وقتی از گسستِ تاریخی صحبت میکنیم، منظور صرفاً ناآگاهی از گذشته نیست، بلکه بحث بر سر گسستی معرفتی میان مبانیِ نظری و پراتیک مبارزاتیِ یک نسل و درک و پراتیک اجتماعی نسل دیگر است. با گسستنِ پیوند زنده با سنتی که در اعماق جامعه و در میان تودهها ریشه دارد- یعنی مبارزهی وقفهناپذیر طبقاتی میان فرودستان و فرادستان جامعه- جای تحلیل مشخص از شرایط مشخصِ طبقاتی را روایتهای دستدوم و تفسیرهای انتزاعی پُر کردهاند. نسل جوانِ «چپ» امروز- در ایران و جهان- گذشتهی خود را عمدتاً از دریچهی نقدهایی بازمیشناسد که در دهههای اخیر شکل گرفتهاند؛ نقدهایی که اغلب، چپِ قرن بیستم و انقلابهای بزرگ آن را پدیدههایی «سپریشده» و متعلق به گذشته میدانند. این دیدگاهها که در فضای یأسِ ناشی از شکست تلاشهای بهعملآمده در قرن بیستم برای بنا نهادن سوسیالیسم شکل گرفتهاند، به آن تجارب از بیرون و با رویکردی ایدئالیستی مینگرند و شکستهای مشخصِ آن تلاشها در میدان نبرد طبقاتی را بهمثابه نفی کلی آن مسیر و آن تجارب تاریخی تعبیر میکنند. از این رو، نهتنها آن مسیر و آن تجاربِ تاریخی بیاعتبار جلوه داده میشوند، بلکه افق جهانشمولی که چپ انقلابی ترسیم میکند نیز کنار گذاشته میشود و بدینترتیب امکان پیوند میان نسل جدید و میراث نظری پیشین تضعیف میگردد.
واقعیت آن است که نسل جوان چپِ امروز از سنت انقلابی پیشین، یعنی از «چپ انقلابی» گسسته و در دامان نظریههای پساساختارگرایانه پرورش یافته است؛ از اینرو، امروزه بیش از گذشته، واژهی «چپ» را باید با احتیاط فراوان و در واقع با نوعی مسامحه بهکار برد.
یکی از کلیدیترین عناصر این گسست، تفاوت بنیادینی است که بین زاویهی دید و نقطهی عزیمت تحلیل این دو رویکرد وجود دارد. همانطور که میدانیم، چپ کلاسیک تحلیل خود را از زیربنای اقتصادی، طبقات و مبارزهی طبقاتی آغاز میکند، حال آنکه چپِ امروز کانون توجه خود را بر مقولاتی چون فرهنگ و هویت متمرکز میسازد. چپ کلاسیک بر تضاد کار و سرمایه، سازماندهی طبقهی کارگر، بسیج تودهای و تسخیر قدرت سیاسی برای دگرگونی بنیادین مناسبات تولید و توزیع در جامعه تأکید دارد و بر این باور است که ریشهی انواع تبعیضها و نابرابریها در ساختارهای مادی و طبقاتیِ جامعه نهفته است؛ لذا حل و رفع آنها تنها از طریق دگرگونی این ساختارها میسر است. در مقابل، چپ امروز- که اغلب در قالب گرایشهای پساساختارگرا شناخته میشود- بیشتر بر سیاستورزی حول مقولاتی چون هویت، حقوق اقلیتها، مسائل محیطزیست و مبارزه با جلوههای مختلف تبعیض فرهنگی تمرکز دارد. در این چارچوب، سوژه یا عاملِ تغییر، دیگر نه یک طبقهی معین با منافع ساختاری مشترک، بلکه مجموعهای از گروههای پراکنده اجتماعی است که لزوماً پیوندی درونی و ارگانیک با یکدیگر ندارند.
این تفاوت در منطق و استراتژی تغییر و دگرگونی اجتماعی نیز خود را نشان میدهد؛ به این معنا که اگر چپِ انقلابی بر سازماندهی متمرکز، ساختار تشکیلاتی (حزبی) و دگرگونیِ بنیادین مناسبات اجتماعی تأکید داشت، چپِ امروز به جنبشهای شبکهای، کنشهای پراکنده و «سیاستورزی در عرصهی زندگی روزمره» گرایش دارد. در این رویکرد، بهجای تلاش برای واژگونی نظم موجود، بر اصلاحات تدریجی، تغییر سبک زندگی و سیاستِ بهرسمیتشناسیِ تفاوتها (تکثرگرایی) تأکید میشود. پیامد این چرخش، کنار رفتن جایگاه محوریِ مبارزهی طبقاتی و تقلیل مسائل اجتماعی به مجموعهای از مطالباتِ «همعرض» است که پیوند آنها با بنیانهای مادیِ جامعه تضعیف شده است. این گرایش را میتوان در نظریههایی چون «تلاقی ستمها» (Intersectionality) و اشکال مختلف «افقیگرایی» (Horizontalism) مشاهده کرد؛ رویکردهایی که علیرغم توجه به تکثر ستمها، بهدلیل بیتوجهی به عنصر بنیادین یعنی روابط طبقاتی، عملاً به پراکندگی مبارزاتی میانجامند.
پساساختارگرایی بهعنوان جریانی که از اواخر دههی ۱۹۶۰ میلادی ظهور پیدا کرد، اساساً نقد خود را بر نفی ماتریالیسم تاریخی بنا کرد. مدعیان این جریان، مارکسیسم کلاسیک را به اتهام «ذاتگرایی» و «جبرگرایی اقتصادی» مورد تکفیر قرار دادند. میشل فوکو، ژانفرانسوا لیوتار، استوارت هال، ارنستو لاکلائو و شانتال موف با اعلام «پایان عصر کلانروایتها»، منکر وجود حقیقت عینی در تاریخ شدند. تز مرکزی آنها این بود که پیچیدگی جهان معاصر، تحلیل جامعه حول تضاد بنیادین «کار و سرمایه» را منسوخ کرده است؛ لذا با طرد رابطهی زیربنا و روبنا، مدعی شدند که اقتصاد عامل تعیینکنندهی نهایی نیست و پرولتاریا دیگر سوژهی یگانهی تغییر محسوب نمیشود. بدین ترتیب، آنها آرمان انقلاب و تسخیر قدرت سیاسی را با «اصلاحات فرهنگی» و بازی در زمین «گفتمانهای روزمره» جایگزین کردند. در دهههای بعد، این روند با عرضهی مفاهیمی چون «اینترسکشنالیتی» و «افقیگرایی» از سوی روشنفکرانی چون مایکل هارت، آنتونیو نگری، کیمبرلی کرنشاو و جودیت باتلر تداوم یافت؛ مفاهیمی که بهرغم طرح موضوع تکثر ستمها، بهدلیل گسست از بنیانهای طبقاتی جامعه، مبارزه برای رفع این ستمها را نه در بستری یکپارچه و همپیوند، بلکه بهصورتی منفرد و نامتقارن صورتبندی میکنند و در نتیجه، بهجای آنکه مبارزات لایههای مختلف جامعه را به هم گره بزنند، برعکس، آنها را از هم منفصل و دور میسازند.
یکی دیگر از ایدههایی که نسل جدیدِ «چپ» مطرح میسازد و از ظاهر جذابی هم برخوردار است، مسئلهی «خودمدیریتی» و «مدیریت شورایی» است. این ایده هرچند در نگاه نخست خوشآهنگ و حتی انقلابی به نظر میرسد، اما در کلیتِ خود، رویکردی ایدئالیستی است؛ چرا که ساختار شورایی یا دمکراسیِ مستقیم، تنها در واحدهای خُرد- برای مثال در یک کارخانه، یک محله یا حداکثر در قلمرو یک روستا- قابل تحقق است، در حالی که ادارهی امورِ پیچیدهی یک جامعهی چند ده یا چند صد میلیونی با چنین مکانیسم پراکندهای عملاً امکانپذیر نیست. در واقع، ساختارهای شورایی- که هیچ شکی در اهمیت و ضرورتِ وجودیشان نیست- تنها زمانی میتوانند کارکردی واقعی داشته باشند که در چارچوب یک ساختار مدیریتیِ متمرکز و سراسری عمل کنند، نه به شکل موجودیتهای مستقل و جدا از کلِ ساختار سیاسی-اجتماعی جامعه.
با توجه به نکاتی که در ارتباط با نوع نگرش و دیدگاههای نسل جدیدِ «چپ» مطرح شد، نگارنده بر این باور است که جریان غالب در «چپِ امروز» در واقع «چپِ خردهبورژوایی» است؛ عروج و غلبهی این جریان- که خود را با عناوینی چون «چپ اجتماعی» یا «چپ دمکراتیک» عرضه میکند- محصول مستقیم ضعف و ناتوانیِ چپِ مارکسیست و انقلابی در مواجهه با بحرانی بود که پس از فروپاشی اتحاد شوروی بر جنبش کمونیستی سایه افکند. از آغاز دههی ۹۰ میلادی، بسیاری از طیفهای مدعی مارکسیسم، تلاش کردند علل شکست انقلابهای سوسیالیستی قرن بیستم را توجیه یا تبیین کنند؛ اما احزاب و سازمانهای چپ کمونیست عملاً از ارائهی یک توضیح تئوریک و تاریخیِ منسجم در اینباره درماندند.{۱} در نتیجه، روشنفکران خردهبورژوا با طرح انواع نقدهای لیبرالی و ایدئولوژیک، عرصهی مباحث تئوریک و گفتمان را بهتدریج در دست گرفتند. غلبهی این گرایشهای «پساساختارگرا» و «هویتمحور»، علیرغم دعاوی حامیان آن، نه یک پیشرفت نظری، بلکه یک پسرفت معرفتشناسانه است؛ جریانی که با نفی جایگاه محوری مبارزهی طبقاتی و انتزاع آن از ریشههای مادیاش، در عمل به جزئی از زرادخانهی ایدئولوژیک بورژوازی بدل شده است. این «چپ» بهجای تلاش برای سازماندهی کارگران و زحمتشکان و تمامی اقشار تحت ستم جامعه در راستای درهمشکستن ماشین انسانستیز سرمایه، تودهها را به عرصههای گفتمان فرهنگی و نقد اخلاقی ترغیب مینماید و با رویگردانی از عینیت تضاد طبقاتی، خشم انقلابی فرودستان جامعه را بهسوی کنشهای بیخطر نظری و دانشگاهی سوق میدهد.
انطباق این مدعا با واقعیت اجتماعی را میتوان در بیخطر بودنِ این جریانات برای ساختار قدرت مشاهده کرد. نظم سرمایهداری نهتنها با مطالبات هویتی در تعارض نیست، بلکه از آنها برای تکهتکه کردن صفوف طبقاتی تودهها و منحرف کردن انرژی مبارزاتی آنان بهسوی کشمکشهای افقی میان گروههای اجتماعی بهره میگیرد. در نتیجه، در حالی که این «چپ اجتماعی» بر تفاوتها اصرار میورزد و هر گروه مشخص را سرگرم منافع خاص خود میسازد، تضاد بنیادین کار و سرمایه به حاشیه رانده میشود و نظم سرمایهدارانهی حاکم، مصون و دستنخورده باقی میماند. در این میانه، بسیاری از سازمانهای سیاسی نیز در برابر این چرخش، موضعی منفعل و یا غیرسازنده اتخاذ کردهاند؛ بخشی این دگردیسی را نادیده گرفته و بخشی دیگر به آن یا عناصری از آن گرایش نشان دادهاند، امری که خود به تثبیت این وضعیت یاری رسانده است. پیامد عملی و حاصل نهاییِ این روند، تهیشدن و سترونی پیکار اجتماعی از جوهر انقلابی و سلب امکان شکلگیری نیرویی متمرکز برای تغییر رادیکال وضع موجود است. در واقع، تنزلدادن مبارزهی سیاسی به «سیاست زندگی روزمره» و کنشهای شبکهای، افق تسخیر قدرت را از میان میبرد؛ حال آنکه واقعیت جامعه همچنان در چمبرهی تضادهای طبقاتی نهفته است. نادیدهگرفتن این بنیان، چیزی جز خودفریبی نیست و فرجامی جز استمرار نظم ظالمانه و سلطهگرانهی حاکم- هرچند در اشکالی بزککرده- بههمراه نخواهد داشت.
با این توضیحات، بازگردیم به وضعیت مشخص «چپ» در ایران.
در شرایط مشخص جامعهی ایران، یعنی تحت حاکمیت دیکتاتوری عریان و عنانگسیخته، گسست از باورها و سنتهای مبارزاتیِ چپ انقلابی پیامدهای به مراتب زیانبارتری بر روند مبارزهی طبقاتی داشته است. به این معنا که برخلاف جوامع نسبتاً آزاد جهان که در آنها میزانی از حقوق و آزادیهای دمکراتیک و زمینههای فعالیت سیاسی موجود است، تحت حاکمیت استبداد و اختناق گسترده نه فقط فعالیت سیاسیِ صرف میسر نیست بلکه اساساً راهگشا و ثمربخش نیست، یعنی هیچیک از معضلات اساسیِ موجود در جامعه از طریق گفتمان سیاسی و اجتماعی قابل حل نیست. به این ترتیب، اگر راهکارهای چپِ پساساختارگرا (یا بهعبارتی «چپ اجتماعی» و «هویتگرا») در همان غرب قادر به ایجاد هیچگونه تحول و تغییر اساسی و پایداری در زنجیرهی ستمهای موجود در جامعهی خود نبوده است، میتوان تصور کرد که بهدستگرفتنِ پرچم این «چپ» و روان شدن در مسیری که او برای «تغییر» ترسیم میکند تا چه حد در شرایط مشخص جامعهی ایران ناکارآمد، پوچ و حتی زیانبار خواهد بود.
بنابراین، اگر بخواهیم به پرسشِ «چه باید کرد؟» در مور وضعیت و وظایف چپِ ایران پاسخ دهیم، باید گفت پیش از هر چیز، افراد و جریانهای سیاسی که خود را چپِ انقلابی تعریف میکنند، وظیفه دارند با نسل جوانِ چپ وارد مراودهی فکری شده و او را از بیراههای که در آن گام برمیدارد، آگاه سازند. در عین حال، خودِ این نیروها نیز- همانطور که در بخشهای پیشین تشریح شد- نیازمند بازبینی در دیدگاههای خود پیرامون شیوهی اصلی مبارزه در شرایط خاص جامعهی ایران هستند. بهعبارت دقیقتر، احزاب و سازمانهای چپِ کمونیست باید از تجربهی شکستِ جنبش انقلابی در ایران- که محصول و نتیجهی سیاسیکاری و مصلحتگرایی در شرایط حاکمیت دیکتاتوری بود- درس گرفته و در مشی مبارزاتی خود تجدیدنظر کنند. تجربهی تمام سالهای سیاه حاکمیتِ استبداد آریامهری و جمهوری اسلامی نشان داده است که در چنین شرایطی، با هیچ وسیله و از هیچ راه دیگری جز با توسل به قهر انقلابی، نمیتوان تودهها را برای غلبه بر نیروهای تا بن دندان مسلحِ نظم حاکم، بهدرستی بسیج و سازماندهی کرد و بر دشمن ظفر یافت. طفرهرفتن از قبول این واقعیت، اشتباه مهلکی است که چپ ایران تا امروز بهای سنگینی بابت آن پرداخت کرده است. باید از تکرار و استمرار این اشتباه مرگبار پرهیز کرد.

برخلاف نیروهای بورژوایی و خردهبورژوایی که چشم امید خود را به دخالت نظامی نیروهای خارجی دوختهاند، کمونیستها و نیروهای انقلابی به تودهها و قدرت لایزال آنان باور دارند و بر آن تکیه میکنند.
در همین راستا و با توجه به وضعیت معینی که احزاب و سازمانهای سیاسی چپ ایران در آن قرار گرفتهاند، یعنی حیات در تبعید و منفصل از تودههای داخل کشور، باید گفت که آنها بهجای آنکه طبق روال چند دههی گذشته به صدور اعلامیه و بیانیه در مناسبتهای مختلف و یا به ارائهی رهنمود از راه دور به کارگران و دیگر تودههای تحت ستم ایران ادامه بدهند، بهتر است راه دیگری در پیش گیرند. این نیروها- در عین دفاع از مبارزات تودهها در داخل کشور و پژواک صدای آنان در عرصهی بینالمللی- بهتر است هم اوضاع و موقعیت واقعیِ خود و هم واقعیات مشخص جامعهی خویش را بهتر بشناسند و دانش و انرژیشان را معطوف به پاسخگویی به مسایل تئوریک جنبش کنند و مبانی نظری محکم و استواری برای پیشبرد مبارزهی انقلابی فراهم آورند- منجمله برخورد با همین چپ پساساختارگرا و مشتقاتش. نیاز به توضیح نیست که چپِ هزارپارهی ما، علیرغم تمامی نقاط افتراق، در یکسری کلیات با هم مشترک و یا دست کم به هم نزدیکاند. کار منسجم و منظم در حوزهی تئوریک و دفاع از مبانی نظری مارکسیسم در برابر کارزار عظیم ایدئولوژیکی که چه از سوی راستها و چه از جانب «چپ»های قلابی علیه آن جاری است، میتواند زمینههای ذهنی همگرایی چپ را فراهم آورد و به این ترتیب چپ را از نیرویی وسیع اما بهغایت پراکنده و متفرق، به نیرویی قابلتوجه و موثر در خارج کشور بدل سازد. این آن خدمتی است که این نیروها میتوانند به امر انقلاب بکنند.
حل مسائل عملی انقلاب در ایران، نه با اتحادعملهای موردی و ائتلاف نیروهای سیاسی در خارج از کشور میسر است و نه با پیام و رهنمود از راه دور. احزاب و نیروهای سیاسی اکنون دهههاست که مشغول چنین فعالیتهایی هستند، بیآنکه مابهازای عملی و نقش مثمرثمری در پیشبرد مبارزات تودهها در داخل کشور داشته باشند.{۲} واقعیت آن است که سرنوشت انقلاب در داخل کشور رقم خواهد خورد و تا زمانی که جنبشی انقلابی مبتنی بر تئوری انقلابی در صحنهی جامعه غایب باشد، امر انقلاب در ایران در تعلیق خواهد ماند.
بنابراین، پرسش اساسیای که امروز در مقابل چپِ ایران قرار دارد، مسئلهی برپایی یک جنبش انقلابی و از آن طریق، تأمین رهبری در مبارزات تودهای است؛ مبارزات گسترده و چشمگیری که تاکنون در چندین قیام خودبهخودی سراسری به اوج رسیدهاند، اما هر بار بهواسطهی فقدان سازماندهی و رهبریِ واحد و منسجم، از تکامل و پیشروی بازماندهاند. البته باید اذعان کرد که در مقایسه با دههی ۱۳۴۰، امروز ما در شرایط سیاسی بمراتب بهتری قرار داریم. به این معنا که اگر در آن دوران، انقلابیون کمونیست با رکود مبارزاتی و انسداد سیاسیِ ناشی از «دو مطلقِ» مورد بحث امیرپرویز پویان روبرو بودند، اکنون ما شاهد خیزشهای بزرگ تودهای در سطح جامعه هستیم. انسداد سیاسیِ عصر ما درست عکس دههی ۱۳۴۰ است. انسداد سیاسیِ امروز نه از وضعیت تودهها بلکه از وضعیت نیروهای سیاسی جامعه ناشی میشود.
همانطور که در طول این نوشته شرح داده شد، چپِ ایران از مشکلات متعددی در رنج است؛ یک بخش از آن، یعنی احزاب و سازمانهای سیاسیِ چپ عموماً در خارج از کشور بهسر میبرند، فاقد ارتباط ارگانیک با تودههای داخل کشور میباشند و درکی کلیشهای نسبت به انقلاب دارند، و بخش دیگر، یعنی نسل جدید چپ هم، علیرغم اینکه در بطن جامعه حضور دارد، شوربختانه گرفتار ایدئالیسم نظری است و به سنتهای انقلابی پیشین چپ پشت کرده است. گروه اول (با ساختن فورمولی عام از تجربهی خاص انقلاب اکتبر) امیدوار است که خانوادهی بزرگ کارگری ایران بالاخره روزی بهمثابه یک طبقه به میدان بیاید و با «اعتصاب عمومی سیاسی» و دست آخر با یک «قیام مسلحانهی شهریِ» چند روزه رژیم را سرنگون و نظام سرمایهداری را برچیند. گروه دوم هم بر این پندار است که گویا میتوان از طریق تقویتِ نهادهای جامعهی مدنی و تکثرِ جنبشهای شبکهای، رژیم حاکم را از امکان اعمال سلطه محروم کرد. آنها معتقدند که با ایجاد «قدرت موازی» در دلِ هستههای مستقل و با اتکا به مکانیسم خودگردانی، دمکراسی مستقیم و اجماع عمومی، میتوان امورات جامعه را بهصورت افقی مدیریت کرد و در همین فرآیند نظام سلطه را از درون مستحیل ساخت و از میان برداشت؛ غافل از آنکه ماشین سرکوب و قهر سامانیافتهی دولتی، در نبودِ یک نیروی انقلابی متمرکز و سازمانیافته، هرگونه هستهی مقاومت خُر و پراکنده را بهراحتی منکوب یا در دهلیزهای نظم موجود به بند خواهد کشید. قدر مسلم اینکه، درک و راهکارها هر دو گروه با واقعیات مبارزهی طبقاتی در جامعهی ما نامنطبق و در مواجهه با آن ناکارآمد است.
خُب تکلیف چیست؟
تکلیف، فراتر رفتن از این دوگانهی سترون است؛ یعنی پیوند زدنِ «حضور در بطن جامعه» (که نسل جدید از آن برخوردار است) با «انضباط تشکیلاتی و افق استراتژیک انقلابی» (که در سنتهای پیشین نهفته بود). تکلیفِ امروز، برپایی یک سازماندهی انقلابی مسلح و سراسری است؛ تشکیلاتی که نه همچون احزاب و سازمانهای سیاسیِ در تبعید در خلاءِ و با فورمولهای کلیشهای سیر کند و نه مانند جریانهای افقیگرا، به «شبکههای پراکنده» و «سیاستِ روزمره» بسنده نماید. این نیرو باید بتواند خیزشهای خودبهخودیِ تودهها را به یک ارادهی سیاسیِ واحد تبدیل کند؛ نیرویی که دریابد که امر تسخیر قدرت سیاسی یک انتزاع نظری نیست بلکه برخاسته از ضرورتی حیاتی است؛ ضرورت درهمشکستن ماشین سرکوبی به نام «دولت» و فراهم آوردن امکان مادی و عملیِ دگرگونی بنیادین جامعه. در یک کلام، تکلیف، بازگشت به سیاست طبقاتی سازمانیافته در قامت یک ستاد فرماندهیِ مسلح و واحد برای هدایت مبارزات کارگران و زحمتکشان و سایر اقشار تحت ستم جامعه بهسوی انقلاب اجتماعی است.
حقیقت آن است که تجربهی مبارزاتیِ نسل جوان چپ در دههی ۱۳۵۰، که در این نوشته به اختصار برگهایی از آن را مرور کردیم، تنها آلترناتیو نظری و عملیِ ارزنده و قابلاتکایی است که در شرایط مشخص جامعهی ما، صحت و اعتبار خود را در عمل به اثبات رسانده است؛ تنها راهکاری که چپ میتواند با اتکا به آن، پرچم انقلاب در ایران را به اهتزاز درآورد و انرژی انقلابی و پتانسیل عظیم مبارزاتیِ تودههای عاصی و جانبهلبرسیده را در راستای درهمشکستن ماشین سرکوب دشمن و رهایی از جهنم کنونی، متشکل و رهبری کند.
رهایی ملت ایران از بند ظلم، ستم و استبداد، تنها از طریق یک انقلاب تودهای به رهبری طبقهی کارگر و با سمتگیری سوسیالیستی میسر است؛ انقلابی که بنیان تمامی مظالم اجتماعی، یعنی مناسبات سرمایهداری حاکم را براندازد. تحقق چنین انقلابی در جامعهی ما، ضرورتاً از مسیر یک جنگ تودهای و طولانی میگذرد. راه دیگری وجود ندارد:
برای شکست ارتجاع باید ارتش ارتجاعی را شکست داد. برای شکست ارتش ارتجاعی باید ارتش تودهای داشت. تنها راه شکست ارتش ارتجاعی و تشکیل ارتش تودهای، مبارزه چریکی طولانی است و جنگ چریکی نه تنها از نقطه نظر استراتژی نظامی، و به منظور شکست ارتش منظم و نیرومند، بلکه از نظر استراتژی سیاسی به منظور بسیج تودهها نیز لازم است. امر سیاسی و امر نظامی به نحوِ اجتنابناپذیر و ارگانیک در هم ادغام میشوند. از یکطرف، شرط پیروزی مبارزه مسلحانه بسیج تودهها است – چه از نظر سیاسی و چه از نظر نظامی – و از طرف دیگر، بسیج تودهها جز از راه مبارزه مسلحانه امکان پذیر نیست.{۳}
پایان
توضیحات:
{۱} ناگفته نماند که کسانی چون اِلن میکسینز وود، تری ایگلتون، الکس کالینیکوس، پری اندرسون و دیوید هاروی در تقابل با ایدههای انحرافیِ پساساختارگرایانه، نقدهای قابلتوجهی ارائه دادند؛ اما از آنجا که این دسته از روشنفکران فاقد پیوند با یک بدنهی اجتماعیِ زنده نظیر جنبشهای کارگری بودند و عمدتاً در فضای آکادمیک فعالیت میکردند، نظراتشان در همان قلمرو محصور ماند، به عرصهی مبارزهی طبقاتی راه نیافت و هرگز به یک نیروی مادیِ محرک بدل نشد.>>>
{۲} هیچیک از این فعالیتها فیالنفسه اشتباه نیست؛ منتها بحث بر سر این است که این اقدامات نه تأثیر تعیینکنندهای بر مبارزات تودهها در داخل کشور دارند و نه کمکی جدی به پیشبرد این مبارزات میکنند.>>>
{۳} مسعود احمدزاده، مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی، هم تاکتیک.>>>


