«چپ اجتماعی» نقطهی مقابل چپ انقلابی
آنچه امروز تحت عنوان «چپ اجتماعی» شناخته میشود پدیدهای است جهانی و به مجموعهای از گرایشهای نظری و سیاسی اطلاق میشود که نقطهی عزیمت خود را نه از مسالهی قدرت سیاسی و دولت- یا بهعبارت دقیقتر نه از ضرورت درهمشکستن ماشین دولتی و کسب قدرت سیاسی- بلکه از جامعه، از جنبشهای اجتماعی و از اشکال متکثر ستم و مقاومت آغاز میکنند. لاجرم، در این چارچوب، سیاست بیش از آنکه بهمثابه مبارزهای آگاهانه برای واژگونی نظم موجود و تصرف قدرت سیاسی درک شود، بهصورت فرآیندی مختلفالاضلاع و دامنهدار از کنشهای اجتماعی، فرهنگی و در واقع با «گفتمان» در سطح جامعه تعریف میشود. مفاهیمی چون «جامعهی مدنی»، «جنبشهای اجتماعی»، «شبکهها»ی محلی و «خودسازمانیابی از پایین» در نقطهی مرکزی این نوع از نگاه قرار دارند، در حالیکه مقولاتی چون حزب یا تشکیلات سیاسی، رهبری متمرکز و اصولاً استراتژی تصرف قدرت، اغلب بهعنوان اشکالی بالقوه اقتدارگرا یا موجد و منتهی به سلطه، طرد و کنار گذاشته میشوند. در این صورتبندی، مبارزه برای برقراری سوسیالیسم نه کارزار و پیکاری مشخص برای درهمشکستن دولت بورژوایی، بلکه افقی اخلاقیسیاسی برای گسترش برابری، برای شمول تفاوتهای موجود در جامعه و بهرسمیت شناختن این تفاوتها تلقی میشود؛ افقی که آگاهانه، سیاست را در سطح و در گسترهی متکثر و مختلفالاضلاع جامعه نگه میدارد و از تمرکز بر و حرکت بهسوی قدرت سیاسی پرهیز میکند.
در سطح نظری، این طرز تفکر در آثار و گرایشهایی بازتاب یافته است که بر «کثرتگرایی»، «افقیگرایی» و «نفی مرکزیت سیاسی» تاکید دارند. برای مثال، در نظریات آنتونیو نگری و مایکل هارت، سوژهی (یا عاملیّتِ) سیاست رهاییبخش در دوران کنونی، نه طبقهی کارگر بهمثابهی یک نیروی سازمانیافته و متشکل، بلکه «انبوه خلق» (Multitude) تعریف میشود؛ مفهومی که عمداً از هرگونه وحدت سیاسی، از هرگونه رهبری متمرکز و از استراتژی تسخیر قدرت گریزان و تهی است. در چارچوب این نگرش، سیاست انقلابی نه بهعنوان مبارزه برای تسخیر دولت، بلکه به صورت گسترش اشکال خودفرمانروا، شبکهای و نامتمرکز در بطن جامعه در نظر گرفته میشود. نتیجهی مشترک اینگونه از رویکردها این است که سوسیالیسم از امری سیاسیطبقاتی و معطوف به قدرت، به مقوله و افقی اجتماعی مبدل میگردد؛ یعنی به موضوعی عموماً هنجاری، و کلاً رفتاری. در این نگاه، مسالهی دولت، حاکمیت و اعمال قدرت سیاسی یا عملا و بطورکلی نادیده گرفته میشود، و یا به آیندهای نامعلوم موکول میگردد؛ افقی که امروزه غالبا با عناوینی چون «چپ اجتماعی» یا «سوسیالیسم دمکراتیک» معرفی میشود- بیهوده نیست که نه فقط نیروهای خردهبورژوایی و متزلزل بلکه حتی بسیاری از افراد و جریانهای راست و بورژوایی هم، با این نوع نگرش، همسویی و همدلی نشان میدهند.
از منظر مارکسیسملنینیسم اما، هر کوششی برای تعریف سوسیالیسم بدون ارائهی پاسخ روشن به مسالهی قدرت سیاسی، لاجرم و خواسته یا ناخواسته زحمتکشان و بهویژه پرولتاریا را چه از حیث نظری و چه از نظر عملی خلعسلاح میکند. لنین این نکته را با صراحتی ویژه، هم در «چه باید کرد؟» و هم در «دولت و انقلاب» و نیز در جدال نظری با کائوتسکی و در چند اثر دیگر خود، مطرح کرده است. برای مثال، او در مطلبی تحت عنوان «دربارهی قدرت دوگانه» بهروشنی مطرح میسازد که «مسئلهی اساسیِ هر انقلاب، مسئلهی قدرت دولتی است». در «دولت و انقلاب» هم، مجددا همین مرزبندی را برجسته میکند و صراحتاً میگوید که دولت محصول و مظهر آشتیناپذیری تضادهای طبقاتی است، و نتیجه میگیرد که هر نظریهای که دولت را به موضوعی حاشیه بدل سازد، عملاً و در اساس، خودِ واقعیت سلطهی طبقاتی را لاپوشانی میکند. نظرات لنین در نقطهی مقابل «چپ اجتماعی»- یعنی در تقابل آشکار با توهمِ «قدرتگیری تودهها» بدون تصرف قدرت سیاسی- بر ضرورت درهمشکستن ماشین دولتی بورژوازی و استقرار قدرت سیاسی نوین تأکید دارند.
لنین در «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد» مطرح میسازد که «دیکتاتوری انقلابیِ پرولتاریا، حاکمیتی است که با اعمال قهر پرولتاریا برعلیه بورژوازی کسب گردیده و حفظ میشود؛ حاکمیتی که هیچ قانونی آن را محدود نمیسازد.»
این تعریف، صدالبته نه از سر ستایش قهر و خشونت کور، بلکه برای تأکید بر این واقعیت مطرح میشود که طبقات حاکم هرگز بدون اعمال زور کنار نمیروند. از همینرو، میتوان نتیجه گرفت که از منظر لنینیسم، هر نگرش و هر سیاستی که به افقیگرایی، خودسازمانیابی شبکهای یا نفی رهبری متمرکز دل خوش کند، عملاً به نوعی بازگشت به خاماندیشی خردهبورژوایی مبتلاست. در اینجا باید آن گفتهی معروف و درخشان لنین را یادآوری کرد که «بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی وجود نخواهد داشت» چرا که در عالم واقعیت، اتکاء به خودانگیختهگی اجتماعی، حتی اگر گسترده و تودهای باشد، هرگز به آگاهی سوسیالیستی منجر نمیشود، مگر آنکه از سوی تشکیلاتی پیشاهنگ، منسجم و منضبط، به سیاست انقلابی سوق داده شود و ارتقا یابد. «چپ اجتماعی» اما از قرار تمامی این نکات- که در واقع نه زادهی ذهن لنین بلکه محصول مستقیم روند مبارزهی طبقاتی در جامعه است و از عینیت اجتماعی اخذ گردیده– را مربوط به گذشته و غیرمنطبق با واقعیات امروز تلقی کرده و آنها را مردود میشمارد.
باید گفت که عناصر اصلی و ریشههای نظریِ «چپ اجتماعی» که عموماً در نظریههای افقیگرایی، اینترسکشنالیتی و سیاست هویتی تجلی مییابند، در حقیقت چیزی جز انکار تضاد اساسی در جامعه- یعنی تضاد طبقاتی که ملجا و مولد اشکال متنوع نابرابری و ستم در جامعه میباشد- نیستند. بهعبارت دیگر، اگرچه «افقیگرایی»، «اینترسکشنالیتی» و «سیاست هویتی»، از لحاظ خاستگاه نظری و تاریخی یکی و یکسان نیستند، اما واقعیت آن است که اینها در حیطهی سیاسیایدئولوژیک در یک نقطهی مشترک به هم میرسند و آن نقطه همانا نفی و یا به حاشیهراندنِ تضاد اساسی جامعهی طبقاتی و جایگزین کردن آن با مجموعهی متکثری از ستمها و به منازعات همارز میباشد. در چارچوب این طرز تفکر، ستم طبقاتی و استثمار سرمایهدارانه دیگر بهمثابهی زیربنای مادی و تعیینکنندهی نظم اجتماعی درک نمیشود، بلکه صرفاً یکی از اشکال متعدد ستم در کنار ستم جنسیتی، قومی، نژادی، فرهنگی، مذهبی و غیره تلقی میگردد. اما حاصل منطقی و عملی این نگرش چیست؟ حاصل و نتیجهی منطقی و عملیِ این نگاه، انکار تقدم رهبری سیاسی طبقهی کارگر، رد ضرورت سازمانیابی و تشکیلات سیاسی واحد، منسجم و منضبط، و عدم لزوم درهمشکستن و تسخیر قدرت سیاسی است. چرا که در دستگاه فکری «چپ اجتماعی»، سیاست، بهجای آنکه بر محور حل تضاد طبقاتی عصر ما- یعنی تضاد بنیادی میان کار و سرمایه- سازمان یابد، به تلاش برای طرح و دادخواهی پیرامون مجموعهای از مطالبات ناهمگون مبدل میشود.
اینترسکشنالیتی– بهویژه در قرائتهای رایج آن در «چپ اجتماعی»- دقیقا در همین نقطه با افقیگرایی تلاقی پیدا میکند، به این معنا که اعتقاد به هرگونه تقدم و تأخر، و یا هرگونه اصلی و فرعی دیدن تضادها بهعنوان اقدام و یا گامی در جهت اعمال «اقتدارگرایی نظری» شناخته میشود و طرد میگردد. و در نتیجه، هر کوششی نیز برای فورمولبندی یک استراتژی سیاسی متمرکز، از این منظر به معنای سرکوب صداهای متکثر درک میشود و مورد تکفیر و نفی قرار میگیرد. اما از منظر مارکسیسم، تضاد طبقاتی نه یکی از میان مجموعهای از ستمها، بلکه تضادی است که سایر اشکال ستم را هم تولید و هم بازتولید مینماید. نادیده گرفتن این واقعیت، بهمعنای جایگزینی تحلیل مادی جامعه با نوعیپلورالیسم اخلاقی است؛ رویکردی که علیرغم آهنگ منزه و متواضع کلامش، به هیچ وجه قادر به توضیح منشا قدرت، مکانیزم سلطه و ارائهی راهکاری واقعی برای برونرفت و رهایی از آن نیست.
لنین دقیقا در برابر چنین رویکردی ایستاد؛ رویکردی که سیاست را از مسالهی قدرت تهی میکرد و مبارزهی طبقاتی را به مجموعهای از مقاومتهای پراکنده و بیافق خلاصه مینمود، نظیر اکونومیستها که آگاهی سوسیالیستی را در جریان مبارزات صنفی و خودانگیختهی کارگری ممکن میدیدند، یا جریانهای معتقد به انقلابیگری غیرحزبی{*} و همچنین آنارشیستها که بر خودسازمانیابی تودهها و مبارزه بدون دولت و بدون رهبری متمرکز تاکید داشتند، و یا اپورتونیستهای سوسیالدموکرات، بهویژه کائوتسکی، که سوسیالیسم را از مسالهی قدرت جدا میکردند و اصلاحات تدریجی و دمکراسی پارلمانی را جایگزین انقلاب پرولتری میساختند. لنین در «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد» بهطور داهیانهای در این رابطه نوشت: «کائوتسکی مسالهی دیکتاتوری پرولتاریا را با بحثهای مجرد دربارهی دمکراسی میپوشاند و از مسالهی اصلی، یعنی مسالهی قدرت دولتی، میگریزد.»
حال نگاهی بیاندازیم به رابطهی این «چپ اجتماعی» با ایران و جلوههای نظری و نقش و بازده عملیِ آن در جریان خیزشهای اخیر در این سرزمین استبداد زده و بنشسته در خون.
نگاه مبتنی بر افقیگرایی در مواجهه با واقعیت قدرت و قهر سازمانیافتهی دولتی در خیزش خودجوش تودهای ۱۴۰۱ ایران بهروشنی قابل مشاهده بود. در خیزش ۱۴۰۱ در ایران، نمونهای عینی و آموزنده از پیامدهای عملی سیاست مبتنی بر «افقیگراییِ» «چپ اجتماعی» و دستشستن و بیاعتنائی این «چپ» نسبت به مسالهی قدرت سیاسی در امر انقلاب را مشاهده کردیم. در این خیزش، گفتمان مسلط در میان نیروهای چپ موجود در جامعه، آگاهانه یا ناآگاهانه بر نفی رهبری سیاسی، نفی سازمانیابی حزبی و ستایش «خودانگیختگی شبکهای» استوار بوده است. تحلیل آنها عموما این بود که معترضان به شکل پراکنده و خودسازمانیافته عمل میکنند و به دنبال رهبری متمرکز یا سازمانیابی حزبی نیستند- ذهنیتی که کماکان در «چپ اجتماعی» زنده و حکمفرماست. اما آنها هیچ پاسخ مشخصی به این پرسش ندادند که این «قدرت» اجتماعی دقیقا چیست، کجاست و چگونه میتواند از سیطرهی طبقهی حاکم خارج شود؟ یا بهعبارت دیگر، تودهها در این شکل از سازماندهی و با این شیوه از مبارزه چطور خواهند توانست ارادهی خود را بر دشمنانشان تحمیل نموده و به کرسی بنشانند؟ در نگرش این «چپ»، دولت بهعنوان ماشین سرکوب طبقاتی، یا نادیده گرفته میشود یا به امری ثانوی و جانبی بدل میگردد که گویا با بههمجوشخوردن لایههای مختلف ستمدیدگان جامعه، به طرزی اعجابانگیز در یک صبح خوش آفتابی از کار ساقط میگردد و در دامان و در کف دستان تودهها فرود خواهد آمد!
در گیر و دار خیزش ۱۴۰۱ و روزها و شبهای پر فراز و نشیب آن، امکان بحث پیرامون خط فکری فوق به سادگی و بدون معرض تکفیر قرار گرفتن ممکن نبود. اما اکنون پس از آزمون و کسب تجربهی عملی حاصله از «افقیگرایی» و بهویژه در شرایطی که موج دیگری از خیزش خودجوش تودهای جریان یافته است، میتوان و باید بر آن تجربه مکث کرد و با بازنگری انتقادی آن، به سترونی و ناکارآمدی این نگرش و این نوع از کنش اجتماعی در رویارویی با قوانین حاکم بر مبارزهی طبقاتی که هیچ احدی را گریزی از آن نیست، تأکید ورزید. واقعیتی که این گرایش از درک و از قبول آن طفره رفته و همچنان شانه خالی میکند آن است که در غیاب یک رهبری سیاسی واحد و متشکل، بدون برخورداری از یک استراتژی روشن و مشخص، و بدون درک اهمیت مسئلهی تصرف قدرت سیاسی و اتخاذ برنامهی عملی برای آن، عظیمترین خیزشها نیز در برابر قدرت و قهر خشن و سازمانیافتهی دولتی، زمینگیر خواهند شد. بهطوریکه دیدیم، شبکهها و کنشهای افقی در جریان خیزش ۱۴۰۱، هرچند در مراحل اولیه توان بسیج داشتند، اما در مواجهه با سرکوب عریان، انسجام خود را از دست دادند و از سطح خیز و خروش و طرح یک سری ایدهآلها فراتر نرفتند. و در نتیجه، بار دیگر، در میدان عمل و بهطور زنده و عینی نشان داده شد که بدون پاسخ به مسئلهی قدرت، بدون سازمانیابی سیاسی طبقهی کارگر و بدون تشکیلات مناسب و کارآمد انقلابی، حتی گستردهترین و شجاعانهترین خیزشها نیز یا سرکوب میشوند یا در بهترین حالت در قلمرو تغییرات سطحی و ناپایدار محاط میگردند. از این منظر، خیزش ۱۴۰۱ نه فقط شکست یک حرکت اجتماعی، بلکه شکست یک افق نظری بود؛ افقی که میخواست سیاست را بدون قدرت، و رهایی را بدون درهمشکستن دستگاه دولت طبقاتی دنبال کرده و متحقق سازد. البته همانطور که در آغاز گفته شد، این طرز تفکر و مشی مبارزاتی ابداً مختص به ایران نیست بلکه پدیدهای است بینالمللی که طی چند دههی اخیر و در نتیجهی افول جنبش کمونیستی بر نگرش و مواضع چپ جهانی، غالب گردیده است. حاملان و حامیان این نگرش، بهجای آنکه شکست انقلابهای عظیم قرن بیستم را نتیجهی شکست این انقلابها در میدان جنگ و در مصاف با دشمن طبقاتیشان بدانند، و بهجای درک پیچیدگیها و چالشهای عملی که برپایی سوسیالیسم و آفرینش جهانی نو و انسانی با آن روبروست، برعکس، خودِ آن تجارب و ضرورتهای برآمده از آن را مردود و شکستخورده تلقی میکنند و به ریسمان ایدههای سترونی چنگ میزنند که تاریخ و قوانین حاکم بر آن پیشاپیش مُهر شکست بر آنها زده است.
متأسفانه، چپ انقلابی امروزه از آن وجهه و وزنی که در قرن بیستم داشت، برخوردار نیست، در نتیجه گرایش و گفتمان «چپ اجتماعی» در ایران و در عرصهی بینالمللی به جریان مسلط چپ بدل گشته است. اما خودِ همین واقعیت، بار مسئولیت چپ انقلابی در مقابله با گرایشهای ایدئالیستی و توهمات خردهبورژوایی نظیر «چپ اجتماعی» را دو چندان میسازد.
بکوشیم خیزشهایی که بهناگزیر از دل خودِ واقعیت زایش مییابند- منجمله خیزش خودجوش کنونی- را از توهمات فوق بزدائیم و امر انقلاب را نه در آینهی وَهم بلکه بر زمین سخت واقعیات بازشناسیم، سازماندهی کنیم و تحقق بخشیم!
الف. بهرنگ
۱۹ ژانویه ۲۰۲۶
توضیح:
{*} رجوع کنید به مقالهی لنین تحت عنوان «حزب سوسیالیست و انقلابیگری غیرحزبی». گویی او آن را نه فقط برای شرایط تاریخی عصر خود بلکه همچنین برای دوران ما نوشته است. نسخهی فارسی این مقاله در همین سایت قابل دسترس است.


